Share |

افسانه های کهن در اوستا

 


 


افسانه هاي كهن در اوستا

 

دكتر آبتین ساسانفر

 

اين نوشته به سومين كنگره ساليانه  «پژوهش 

در فرهنگ باستان و شناخت اوستا» درهامبورگ 

ارائه شـده اسـت .تكـثير و اســتفاده از آن براي 

همگان آزاد است .

 

 

 

 

* افسانه هاي كهن در اوستا

* آبتین ساسانفر

* چاپ اول ، پاريس ، بهار 1378

* تيراژ : 4000 نسخه

* حروفچيني ، چاپ و صحافي :آبنوس

 

 

 

ABNOUSSE

49,rue Defrance- 94300 Vincennes – France

Tel :01 43 98 99 19 – Fax : 01 43 98 99 17

Numeris: 01 43 98 89 10

E.Mail :Abnousse@Wanadoor.fr

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

آنچه امروز به نام دين زرتشت شناخته شده، شامل دو بخش جداگانه است:

        1- بخشي كه از خود زرتشت است و اصول اخلاقي و فلسفي پيام او رادربردارد، به نام گاتاها كه در هفده هات (240بند) به صورت شعر سروده شده است.در گردآوري بعدي اوستا ، گاتاها را در ميان كتاب يسنا جاي داده اند كه بر روي هم داراي 72 هات است .

         2- ساير بخش هاي اوستا از پنج كتاب تشكيل مي شود:يسنا به استثناي 17 هات گاتاها، يشت ها ، ويسپرد ، ونديداد و خرده اوستا. موضوعاتي كه در اين بخش اوستا آورده شده از آموزش هاي زرتشت نيست و به دين ها و سنت هاي پيش از زرتشت واساطير كهن ايراني و آريايي تعلق دارد. موضوعات ديني ، داستان ها واساطير كهن اين بخش از سوي پيشوايان دين هاي باستاني وپيروان ايزدان اساطيري همراه با تحولات اجتماعي و به هنگام گردآوري مكرر اوستا پس از هجوم اسكندر و اسلام در سنت هاي ديني زرتشت رخنه كردند و رفته رفته با آموزش هاي زرتشت آميخته شدند كه مجموعه اي به نام اوستاي نوين را تشكيل مي دهند. براي شناخت هويت فرهنگي ايران بايد آنچه مربوط به پيام زرتشت است و پايه هاي فكري و اجتماعي آن را تشكيل مي دهد ، از اضافات و افزوده هاي بعدي كه جنبه هاي اساطيري و سنت هاي خرافي دارد،جدا شود . در غير اين صـورت دين زرتشـت و آموزش هاي او شـناخته نخواهد شـد. افزوده هاي اوستا كه از زرتشت نيست هر يك به جاي خود داراي ارزش هاي فراوان تاريخي، اخلاقي و اجتماعي است و نشاني از گذشته هاي دور زندگي و سنت هاي تيره هاي آريايي دارد كه مربوط به مناطق پراكنده و گسـترده سرزمين هاي ايراني بوده و اساس تمدن انساني را پايه گذاري كرده است .

         دربارة باورها و سنت هاي مشترك آريايي پيش از آنكه ايراني ها از هندي ها جدا شوند به موجب اطلاعاتي كه در دست است ، عناصر و پديده هاي طبيعي را  مي پرستيدند . به آسمان ، نور، آتش ، باد ، باران و ستاره ها احترام  مي گذاشتند .تاريكي و خشكي را كار شيطان مي دانستند . آسمان بر ساير خداوندان مقدم بود . خورشيد چشم آسمان و برق ، پسر آسمان ناميده مي شد و تمام دين هاي كهن آريايي اين افسانه را دارا بودند .ليكن آريايي ها نظير سومريان و ساير اقوام ، معتقد به جلب مساعدت و موافقت ارواح خبيث و ناپاك نبودند و براي جلب رضايت و ترحم آنها نذر و قرباني نمي كردند ، بلكه اعتقادشان بر اين بود كه بايد ارواح پاك را تقويت كرد تا آنها با ارواح پليد روبرو شوند، با آنها بجنگند و بر آنها چيره شوند. تصور مي كردند نيازها ، نيايش ها و قرباني ها از طرف انسان مي تواند به چيرگي ارواح پاك بر ناپاك كمك كند .انسان نزد اقوام آريايي مقام با ارزشي داشت و نسبت به ايزدان جنبة بندگي ، خواري و زبوني حس نمي كرد. واروناVaruna خداوند آسمان بود و از دروغ تنفر داشت ، اين مسئله بر ايراني ها تأثير فراوان داشت و از كتيبه هاي بيستون و نوشته هاي هرودت اين امر آشكار است .ميترا به همراه آسمان در گردش كائنات و مراقبت در اخلاق و رفتار مردم دخالت داشت و از بينايي و دانايي كامل بهره مند بود.آتش كه چهرة اصلي آن برق بود در نبرد هميشگي ايزدان نور وآتش همكاري مي كرد. به طور كلي موجودات به دو دسته خوب و بد تقسيم مي شدند كه با يكديگر دائماً در حال ستيز و نبرد بودند.

        مهم ترين ايزدان آريايي عصر ودائي عبارتند از :1 -ايندرا Indra ، خداي جنگ 2- وارونا ، خداي آسمان كه مقام خداي خدايان داشت 3.- آگني ، خداي آتش 4- سوما ، نوشابه اي كه از يك گياه كوهي و شير و عسل تركيب مي شد و به واسطة نيرو و حرارتي كه در بدن توليد مي كرد در شمار خدايان بود. در وداها بسياري از اسطوره هاي هندوايراني كهن حفظ شده است از اين رو از بررسي دين هاي آريائي مي توان نتيجه گرفت : 1- پرستش طبيعت و باور به خدايان گوناگون هسته مركزي عقايد آريايي را تشكيل مي داد. 2- آنها به وجود خدايان خوب در برابر خدايان بد ، يعني دو عامل خير و شر باور داشتند و براي آنها نظير انسان ها ، اعضاي خانواده يعني پسر و دختر و زن قائل بودند . برخلاف اين گفته ها گروه بسياري از دانشمندان ، نويسندگان و شاعران ايراني معتقد بودند كه ايراني ها از ابتدا يعني هنگامي كه از هندي ها جداشده و در سرزمين هاي ايراني سكني گزيدند، يكتا پرست و خداپرست بودند؛ از جمله فردوسي كيومرث را اولين انسان ، اولين فرمانروا و سرسلسلة پيشداديان ، يزدان- شناس مي خواند . بخش بزرگي از ادبيات پر ارج ايراني از اساطير و داستان هاي كهن ملي سرچشمه گرفته است نظير شاهنامه فردوسي كه يكي از بزرگترين آثار حماسي و اخلاقي جهان شمرده مي شود . 

        صفات و خصوصيات اخلاقي اقوام و ملت ها در اساطير و افسانه هاي كهن ملي و قومي ديده مي شود و نشان دهندة شيوه ها و سنت هاي اجتماعي و برخورد آنها با طبيعت و محيط است . اساطير كهن نمايانگر نخستين دوران هاي تحول فكري انسان است . خدايان ، پادشاهان و پهلواناني كه در داستان هاي ملي باستاني ياد شده اند با مردمي كه آنها را آفريده اند شباهت دارند. در نخستين دوران هاي تحول فكري چگونگي آفرينش جهان و انسان ، زايش و رويش جانداران و گياهان ، برخورد با عوامل سركش طبيعت ، جنگ با همسايگان و دشمنان مسائلي بود كه فكر و دهن انسان ها را به خود مشغول مي داشت .آدميان براي جستجوي پاسخ به همه اين مسائل و حفظ خود از خطرات و پيروزي بر مشكلات در پندار خويش قهرمانان و پهلواناني مي خواستند و مي ساختند كه بتوانند پيروز شوند .سپس مي كوشيدند خود از آن قهرمانان سرمشق بگيرند و مانند آنها شوند. براي ستيز و نبرد دلاوران و گردنكشان بزرگ مي ساختند ، براي ارضاي حس جوانمردي و انصاف به خدايان مهربان و مددكار باور مي- كردند. خدايان و قهرمانان افسانه اي نمونه اي بودند از خواست ها و آرزوهاي انسان اين دوران ، يعني دوران اعتقاد به قهرمانان و مردان نيرومند. بديهي است كه محيط طبيعي و جغرافيايي بر زندگي انسان ، برداشت هاي او و فرهنگ او اثر مي گذارد ولي واكنش انسان ها در برابر عوامل طبيعي و مشكلات زندگي يكسان نيست . پاره اي در برابر سختي ها پايداري مي كنند تا پيروز شوند ، گروهي با شرايط نامساعد محيط سازش مي كنند و آنچه مي سازند بي مقدار و ناچيز است . همين اسطوره ها هستند كه مارا با شرايط زندگي و تاريخ كهن كه در دل ناپيداي زمان جاي گرفته، آشنا مي كنند چون با يكديگر سخت بستگي دارند و اساطير يك ملت جدا از بافت اجتماعي و تحولات تاريخي آن ملت نيست .

 

دين و اسطوره

        باتحولاتي كه در شرايط زندگي اقتصادي و پيشرفت هاي فكري انسان رخ مي دهد و نيز تأثيرمحيط جغرافيايي ، اسطوره هاي قديمي رنگ ديگري به خود مي گيرند و يا اسطوره هاي ديگري آفريده مي شوند.در جوامع غير آريايي كه بت پرست بودندنيز براي هر بت صفاتي و كراماتي برمي شمردند. با پيشرفت انديشة انساني خصوصاً در ميان ايراني ها كه پيشگام انديشمندي و جستجوگر پاسخ هاي درست براي مسائل مربوط به آفرينش جهان و هستي انسان بودند، رفته رفته انديشه هاي ديني و توجه به آفريننده هاي غير مادي گسترش يافت و يك مرحله جديد تحول فكري در كنار اسطوره ها ظاهر شد.در سرزمين هاي ايراني كه از لحاظ افكار ديني و فلسفي چندين هزار سال از ديگر اقوام و دين هاي مسيحي و اسلامي پيشتر است ، اين تحول دو جنبة كاملاً مشخص داشت: 1-به صورتي آرام و بدون تحميل عقيده و دور از كشمكش و تنش هاي اجتماعي بود.2- اين تحول بزرگ گرايش به انديشمندي و دوري جستن از اسطوره ها به تدريج و در طول زماني دراز انجام پذيرفت.در نتيجه يك حالت روحي فراگير كه با درك و شناخت همگان همراه بود رفته رفته باورهاي غير مادي و انتزاعي را جانشين اعتقاد به عناصر مادي و محسوس كرد.

        دين هاي ابتدايي در كنار اسطوره ها ظاهر شدند و از آنها بهره برداري كردند.چون مردم با افسانه هاي كهن خويش آشنا هستند ، دين ، افسانه ها را در خود مي گيرد و با آنها كنار مي آيد تا مردم دين را بپذيرند.

        سرزمين هاي ايراني بزرگترين سرچشمة تفكر انساني و انديشمندي بوده است . پيش از دين زرتشت ، دين هاي بزرگ فراگيري بودند كه اسطوره ها در آن نقش اساسي داشتند.بيشتر اين دين ها با هم و در كنار هم پيرواني داشتند كه با صلح و آشتي همزيستي مي كردند.چون هر ديني داراي خاستگاه اجتماعي و جغرافيايي معيني است خود بخود از عوامل فكري و سنت هاي اجتماعي محيط خود نشاني دارد و هدف اصلي هر دين آن است كه جامعه موجود زمان خود را تغيير دهد ، اصلاح كند و با مفاسد آن بستيزد و راهنماي مردم به سوي يك زندگي بهتر باشد.بنابراين هر دين با عوامل محيط خود و ميراث اجتماعي سرزمين خود مستقيماً رابطه دارد و در حقيقت نشان دهندة خصوصيات محيطي است كه از آن برخاسته است  معيارهاي هر دين شبيه و منبعث از معيارهاي اجتماعي سرزميني است كه پشت اندر پشت به معاصرين پيامبران منتقل شده است . با مقايسه آن معيارها، برداشت ها و ارزش ها مي توان شيوه هاي اخلاقي و روابط انساني اجتماعات مختلف را بررسي كرد.مثلاً صفات خدايان هر دين با يكديگر تفاوت هاي عمده دارد. خدايي كه زرتشـت معرفي مي كند فقط آفريـنـنـده خوبي و شادي است، هرگز خشـمگين نمي شود، كسي را عذاب نمي دهد، دوست مردم است و تهديد به انتقام و عقوبت نمي كند و خواستار صلح و آرامش است . اين صفات همانست كه مردم سرزمين هاي ايراني به آنها نيازمند و خواستار آن بوده اند. در سرزمين هاي ديگر هريك از پيامبران و يا رهبران اخلاقي صفاتي براي خداي خود ذكر كرده اند كه نمايش دهندة آرزوها و آداب و رسوم آن اقوام و اجتماعات است و با مقايسة آنها مي توان دريافت كه سرزمين هاي ايراني و تيره هاي آريايي پذيراي روحية جوانمردي ، راستي ، خيرخواهي ، تلاش براي زندگي بهتر همراه با خوبي ها و شادماني است .اين صفات و روحيات با پندارهاي شاعرانه و داستان هاي قهرماني در اساطير ايراني نيز به فراواني ديده مي شود. اساس اسطوره هاي ايراني ، ايزدان و قهرمانان و شاهاني بوده اند توهمي و پنداري. نقش آموزش هاي زرتشت اين بود كه جامعه ايراني را به سوي شيوه هاي خردگرايي و ارزش دادن به شخصيت انساني رهبري كند و جهان اسطوره اي و خيالي و انديشه هاي مربوط به آن را به جهاني كه درآن واقعيت هاي اجتماعي و روابط درست انساني حاكم است ، تبديل كند. جهاني كه درآن انسان بتواند با منش و انديشة درست نقش مثبت داشته باشد . فردا و آيندة خود را بسازد و دادگري و انصاف و آرامش را جايگزين ظلم و جنگ و چپاول كند. واژه هايي كه زرتشت به كار برده هيچكدام ساخته و پرداخته شخص او نيست . همان واژه هايي است كه مردم زمان وي به آنها آگاهي داشتند ولي زرتشت آن واژه ها را با مفاهيم ومعاني ديگري به كار برد و انديشة فلسفي و ديد واقع بينانه خود را آموزش داد.بديهي است هر انديشة نوين با دشمني و مخالفت شديد مردمي كه هنوز به انديشه هاي كهن باور دارند، روبرو مي شود و زرتشت نيز از كينه توزي مردم زمان خود چنان به تنگ آمده بود كه در سرود يازدهم از گاتاها ( يسناي 46) به آن اشاره مي كند:« به كدام سرزمين روي آورم ، به كجا پناه برم ، خويشانم و دوستانم از من دوري مي- جويند، از همكارانم خرسند نيستم و نه از فرمانروايان كشور كه هواخواه دروغند، پس اي اهورامزدا چگونه مي توانم تو را خشنود كنم؟» 

        آموزش هاي زرتشت از پايه و بنياد بر ضد شيوه و رسوم مورد قبول جامعة آن روز بود ؛ چنان كه در آثار موجود ديده مي شود اقوام هندوايراني داراي اعتقاداتي بودند كه پس از جدايي از يكديگر درهند باستان در مجموعه اي از سروده ها به نام ريگ ودا و در ايران كهن به نام يشت ها حفظ شده است.اين سروده ها بازتابي است از يك زندگي ابتدايي چادرنشيني و جنگجويي كه طبيعت در آن نقش اصلي داشته و برمي گردد به زمان هاي بسيار دور. بويس Boyce  معتـقـد است اين بخش از ادبيات دينـي كه با آموزش هاي زرتشت آميخته شـده ، مـربوط مي شود به عصر حجر و زمان نوسـنگي ؛ زمـاني كه پديده هاي آب و آتش براي اقوامي كه در دشت هاي گسترده در امتداد شمالي ايران و قـفـقـاز و سـرزمين هاي نزديك به قطب شـمال مي زيسـته اند  ، داراي ارزش حـياتي بوده و تاريخ آن بر مي گردد به حدود هـزارة پنجم پيش از ميلاد. (ص3 ، زرتشتيان، رسوم و اعتقادات ديني.)

        اساطير هندي و ايراني پس از جدايي دستخوش دگرگوني و تحولات بسيار شدند و رفته رفته دو ملت ايران وهند هركدام، شايد زير نفوذ شرايط جغرافيايي و آميزش با اقوام بومي داراي ويژگي هايي شدند كه آنها را از جهت  روحيات وشيوة زندگي از هم دور و متمايزكرده است . بنابر اين آنچه در  يشت هاديده مي شود ، مفاد آن از لحاظ زماني مربوط به قرن ها پيش از زرتشت است ولي تحرير آن به صورت شعر بيشتر از هزار سال پس از گاتاها انجام شده است . 

         يشت ها در ستايش ايزدان و نيايش فرشتگان است ، به اميد پاداش روز پسين و بزرگداشت پادشاهان و قهرمانان به اميد چيرگي بردشمن و پيروزي در جنگ . سروده هايي است پر از تشبيهات شاعرانه ، توانمندي ايزدان ، تدبير شاهان و نيرومندي قهرمانان . در يشت ها سنت هاي اخلاقي ايرانيان كهن كه از دير باز در سرزمين هاي ايراني ريشه داشته ، بازگو شده ولي چون از جهت تنظيم و نگارش جديد است نظير ساير بخش هاي اوستا از جمله ونديداد و يسنا از لحاظ ساختمان زبان و دگرگوني واژه ها و پاره اي قواعد دستوري با زبان گاتاها تفاوت دارند.

     در يشت ها براي هر پديده سودمند طبيعي ، ايزدي پنداشته شده كه وظيفة آن نگهباني آن پديده است .ايزدان نقش آفرينندگي ندارند بلكه مظهر و نماد ذهني پديده ها هستند و هر روزبه نام يكي از آنها ناميده مي شده است .ولي شماره يشت هاي موجود بيست و چهار مي باشد كه از شماره روزها كمتر است .بدون ترديد درآيين پيش از زرتشت براي نگهباني و سرپرستي هر روز ايزدي بود و براي هر ايزدي يشت و آيين نيايشي وجود داشته كه امروز شماري از آنها از بين رفته است .

يشـت ها در زمان هاي مخـتلف وبه وسـيلة گويندگاني كه نام آنها را نداريـم  قرن ها پس از گاتاها و زرتشت به رشتة نظم درآمده اند. دليل تنظيم آنها پس از زرتشت آن است كه آموزش هاي گاتايي مبني بر خردگرايي، آزاد انديشي ، دادگري و صلح وآرامش بودو تحميل هر انديشه اي را نكوهش مي كرد.از اين رو هيچگونه نزاع و تعصب در امور ديني ميان زرتشتيان و پيروان ساير دين ها و انديشه ها وجود نداشت .در نتيجه پيروان دين هاي كهن ايراني كه به افسانه هاي ملي پدرانشان هنوز علاقمند بودند و مي توانستند سروده هاي خود را براي بزرگداشت ايزدان و قهرمانان اساطيري زنده نگهدارند .با اين تفاوت كه پس از زرتشت براي ارزش بخشيدن و احترام بيشتر به يشت ها ، بندها و بخش هاي كوتاهي از گاتاها را به آنها افزودند و نام اهورامزدا و زرتشت را درآنها تكرار كردند.با اين كار نه تنها احترام يشت ها ميان همگان و زرتشتيان محفوظ ماند بلكه سبب وحدت نظر و يكپارچگي ميان زرتشتيان و پيروان ايزدان اساطيري شد كه آنان را به نام مزديسنان يا مزدا پرستان مي شناسيم . بدين صورت مزديسنا مزدا پرستي شيوه اي شد التقاطي و آميخته از اساطير كهن براي ستايش ايزدان كه سراسر پنداري و تصوري بود با آموزش هاي گاتايي كه شيوه اي سراسر منطقي و خردگرا بود .ريشة اين آميختگي در رويدادهاي تاريخي و در مقاطع زماني خاص قرار دارد . هنگامي كه در سال 330 پيش از ميلاد اسكندر مقدوني بامشورت و پيروي از تعليمات ارسطو ، سرپرست و معلم خود توانست بر ايران چيره شود و سلسلة هخامنشيان را براندازد، سرداران سپاه وي پس از مرگش كشورهاي فتح شده را ميان خود تقسيم كردند و ايران مدت هفتاد سال زير حكومت سلوكيدها وفرمانروايان يوناني بود ؛ آشفتگي اجتماعي و مبارزه با فرهنگ ايراني در اين دوره به شدت رواج يافت كه موجب پراكندگي در تمام امور ديني ، فرهنگي و فلسفي بود. در زمان اشكانيان نيز اين آشفتگي ادامه داشت تا سلطنت بلاش . از كتاب اوستا و محتويات آن در اين دوره مدارك كافي وجود ندارد .تنها منبعي كه ما را به وجود اوسـتا در اين دوره راهـنمايي مي كند ، كتاب دينكرد است كه تأليف آن در زمان هاي مختلف و به دست نويسـندگان متعدد صورت گرفته و در زمان خلافت مأمون عباسي (813-833 ميلادي ) به دست «آذر فرنبغ پسر فرخزاد» دوباره گردآوري و پس از آن به وسيلة «آذربد پسر همد» پيشواي بهدينان تكميل و به صورت كتابي در نه جلد مدوّن شده است . دربارة اين كتاب نيز رواياتي نقل شده كه بيشتر آنها داستاني و ساخته و پرداخته زمان ساسانيان است . از كتاب دينكرد جلد سوم تا نهم آن در دست است .كتاب دينكرديك دائرة المعارف و فرهنگ مزديسنا بشمار مي رود  

 كه شامل مسائل ديني و روايات گوناگون تاريخي و سنتي است و روي هم رفته داراي 169000 واژة پهلوي است .فقط در جلد سوم آن سيصد و هفتاد و چهار بار جملة « به دين چنين گويد يا بنا به دين » تكرار مي شود .اين جمله كراراً در كتاب بندهش نيز ديده مي شود در حالي كه در كتاب دينكرد و بندهش و تمام آثار و ادبيات ديني پهلوي به ويژه كتاب ونديداد مطالب مربوط به دين زرتشتي وجود ندارد بلكه همه آنها مربوط به اساطير كهن و روايات سنتي است كه جنبة تاريخي دارند و سراسر آن خرافي و پنداري و متعلق به دين التقاطي مزديسنا است كه پس از زرتشت در نتيجه گردآوري هاي مكرر بر روي هم انباشته شده و نه تنها با آموزش هاي زرتشت مخالف است بلكه بين مطالب خود آنها نيز تناقض بسيار ديده مي شود.

        باري ، در دوران پس از اسكندر نخستين كسي كه به گردآوري اوستاي كهن همت گماشت ، ولخش يا بلاش اشكاني بود كه فرمان داد اوراق پراكنده و پريشان اوستا را مرتب و مدون كنند . در دودمان اشكاني پنج تن به نام بلاش سلطنت كردند ، از اين رو ميان مورخين در اين كه كدام يك از اين پادشاهان به اين گردآوري اقدام كرد ، اختلاف نظر است . دارمسـتتر معـتقد است كه وي مي تواند بلاش اول باشد كه از 51 تا 78 ميلادي سلطنت كردو در پارسايي و اعتقاد معروف و همزمان با نرون امپراطور روم بوده است كه برادرش به نام تيرداد هم پادشاه ارمنستان و هم پيشواي روحاني به شمار مي رفته است . با اين قرائن ديده مي شـود كه ونديداد هم كه مهمترين قسـمت اوسـتا مربوط به احكام شـريعت زرتشت قلمداد مي شود ،  در زمان اشـكانيان مدون گشته است . پاره- اي از خاور شناسان تدوين اوستا را به بلاش سوم كه از سال 148 تا 191 ميلادي سلطنت مي كرد ، نسبت مي دهند. به هر روي آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد همزمان بودن اشكانيان با همسايگاني است كه به دين مسيح گرويده بودند و درآن تعصب مي ورزيدند و براي اولين بار در تاريخ ، دولت هاي مسيحي مدافع دين شده بودند.بنابر اين اشكانيان و سپس ساسانيان خود را در برابر تهاجمات ديني مي ديدند و ناگزير خود را بايد به حربه جديدي كه دين و كتاب ديني مدوّن است ، مجهز مي كردند. بر اساس سنت و شيوه ايراني دين و عقيده آزاد بود.پادشاهان و فرمانروايان فقط به ادارة امور مي پرداختند و با وجود آن كه خود داراي دين زرتشتي بودند ولي در دين و انديشة مردم دخالت نداشتند و چيزي را تحميل نمي كردند ولي پس از رشد مسيحيت كه شيوه تحميل و تعصب در دين به وسيلة امپراطوران روم و قدرت دولتي وارد روابط سياسي شد ، پادشاهان ايران نيز ناگزير شدند در برابر اين هجوم هاي ديني خود را برخلاف سنت هاي با ارزش ملي خود به دين مجهز كنند.بنابر اين به گردآوري اوستا كه به دست اسكندر پراكنده شده بود ، پرداختند و در اين گردآوري ها مطالبي را كه در سينه ها و خاطرات مردم يا به صورت شفاهي يا به صورت كتبي وجود داشت ، جمع آوري و مدوّن كردند .پس از اشكانيان بنا به مندرجات كتاب سوم و چهارم دينكرد كه داراي ارزش تاريخي است ، اردشير بابكان (224-242) به گردآوري مابقي اوستا همت گماشت و به تنسر هيربد هيربدان دستور داد براي تكميل اوستا اقدام كند. پس از اردشير پسرش شاپور(242-272) فرمان داد تا آنچه دربارة پزشكي، ستاره شناسي،فلسفه و جغرافيا در نواحي مختلف ايران پراكنده بود، گردآوري كنند و يكجا در اوستا جاي دهند.پس از او شاپور دوم پسر هرمز(310-379) براي يكپارچه ساختن اعتقادات و از ميان برداشتن گفتگوها و اختلافات ديني كه در ميان دسته هاي گوناگون برخاسته بود به آذربد پسر مهر اسپند فرمان داد در اوستا مرور كند و بر درستي آن گواهي دهد.در جلد چهارم دينكرد بند 27 ذكر شده كه پس از آنكه آذرباد پسر مهر اسپند اوستا را گردآوري و مرتب كرد و به درستي آن گواهي داد  شاهنشاه شاپورپسرهرمز گفت :« از اين پس گمراهي در دين نشايد و كسي به بي ديني مجاز نيست.» دركتاب هاي پهلوي و مورخين دورة اسلامي اين روايات نقل شده است .ابن نديم در كتاب الفهرست آورده است :« اسكندر پادشاه يونان از يكي از شهرهاي روم(يونان) كه مقدونيه نام داشت به فارس لشكر كشيدو دارا پسر دارا پادشاه آن كشور را بكشت و به مملكت وي دست يافت و شهرها و كاخ هاي معظم وديوساز او را منهدم ساخت و آنچه را كه از علوم بر سنگ ها و چوب ها نقش گرديده و در ابنيه نصب شده بود ، تباه ساخت .سپس فرمان داد كتبي را كه پادشاهان ايران در ديوان ها و گنج هاي شهر استخر ضبط كرده بودند، نخست به زبان رومي(يوناني) و قبطي ترجمه و استنساخ كرده سپس همه را طعمه آتش سازند و گويند خطي كه كتب فارسي با آن نوشته شده بود موسوم به الگشتج (گشته دبيره)بوده است . اما آنچه را كه از نجوم ، طب و طبايع  (طبيعيات) مورد احتياج يونانيان بود از آن كتب برگرفته با آنچه را از علوم و اموال و گنج ها دست يافت با دانشمنداني كه داراي آن علوم بودند به سوي مصر فرستاد ولي هنوز در ناحية چين و هند كتبي از ايرانيان كه پادشاهان فارس سابقاً در عهد پيغمبرشان زرتشت و جاماسب نوشته و بدان كشورها فرستاده بودند، باقي بود.زيرا زرتشت و جاماسب ايران را از واقعة اسكندر و تسلط و خرابي هاي او به كشور ايران خبر داده و ايشان را از اين حادثه بزرگ آگاه ساخته بودند.اما بعد از خرابي هاي اسكندر چون ديگر در ايران علم و دانش نمانده بود از اين جهت در ميان علماي فارس تفرقه پيدا شد و مردمان به جهت بي علمي و بي دانشي به تعصب و عدم تحقيق و تعقل ميل كرده و فرقه ها تشكيل دادند و هر طايفه براي خود پادشاهي برگزيدند.از اين رو همه آنها را ملوك الطوايف گويند.چون اردشير بابكان كه از نسل ساسان بود ، ظهور نمود همه پراكندگي ها و فرق مختلف و ملوك الطوايف را بر انداخته و ايران را به اتحاد و يك خدايي و حكومتي واحد درآورد.تن هاي بي جان و پيكرهاي بي روح ايرانيان را نشاط و حيات بخشيد.پس كتبي را كه از آن پيش در چين و هند باقي مانده بود و همچنين كتاب هايي را كه اسكندر به روم ( يونان) فرستاده بود از كشورها بخواست و آنچه را از علوم ايراني پراكنده و متفرق بود گردآوري كرد و پس از وي پسرش شاپور كار پدر را دنبال كرده، علوم فارسي را فراهم آورد.پس از اين دو پادشاه ، خسرو انوشيروان شرح هايي را كه علماي يوناني و اسـكندراني و هندي بر كتب مزبور نوشـته بودند از لحاظ اينكـه علاقه و تعـلق خاطري به علم و معرفت داشت ، فراهم آورده و در تأليف و جمع آوري آنها بكوشيد و به مقتضاي آن علوم كار كرد.»

        اين پراكندگي و دگرگوني در امور ديني و علمي در دورة هجوم تازيان و سپس اقوام ترك و مغول به مراتب شديدتر بودولي مورخين اسلامي كمتر به خرابي ها و كتاب سوزي ها اشاره مي كنند. بديهي است بيشتر اين ويراني ها متوجه دين زرتشتي و ادبيات ديني بوده است ؛ به ترتيبي كه پس از هر هجوم و ويراني ، اثري از كتاب ها باقي نمي ماند و پيشوايان ديني و موبدان را گروه گروه مي كشتند .پس از هر هجوم و ويراني سـاليان دراز و گاه سده ها سپري مي شد تا ايرانيان دوباره مي توانستند به فرهنگ ملي خود كه فنا پذير است ، توجه كنندوآنچه را باقي مانده مدوّن سازند.از عهد اسكندر تا گردآوري مجدد اوستا در زمان اشكانيان سيصد سال فاصله است و پس از بلاش تا زمان اردشير بابكان كه او را به سبب جمع آوري اوستا ، اردشير جامع نيز مي گويند ، بيش از دويست سال طول كشيد.در اين دوران هاي دراز ساكنان يك كشور به علت دوري مسافت ، بيشتر اوقات از تحولات يكديگر بي خبر مي ماندند و در ميان مردمي كه انديشمندي و توجه به دين و فلسفه جزء ميراث تاريخي آنهاست، فرقه ها و دسته هاي گوناگون ظهور مي كردند و هر كدام با توجه به باورهاي باستاني خود و مبارزه با افكار و شيوه هاي مهاجمين ، از تاريخ و اساطير ملي الهام مي گرفتند و به راهي مي رفتند كه مسلماً با راهي كه زرتشت آموزش داده بود ، تفاوت داشـت و در هر گردآوري ، هر دسـته اي مي كوشيد تا اعتقادات خود رادر كتاب ديني جاي دهد.از طرفي چون كتاب اوستا نيز تنها يك كتاب ديني محسوب نمي شد بلكه يك دائرة المعارف فرهنگي بود كه تمام دانش ها و علوم زمان درآن جاي داشت و براي گردآوري آن رسيدگي و تعصب ديني به كار نمي رفت .دين ايراني پس از آموزش هاي زرتشت به شيوة خردگرايي و انديشمندي تبديل شده بود و به امور فكري و فلسفي توجه و با زورگويي و تحميل عقيده مخالفت داشت .بنابراين هواداران انديشه ها، فلسفه ها و دين هاي مختلف در كنار يكديگر و بدون كشمكش و جدال همزيستي مي كردند.با يك نظر كوتاه مي توان هم وسعت سرزمين هاي ايراني و هم چندگانگي ديني را درآنها مجسم كرد. در حدود 150 سال پيش از ميلاد امپراطوري اشكاني به فرمانروايي مهرداد تشكيل شد .آنها از اهالي شمال شرقي ايران بودند و 374 سال سلطنت كردند.ساسانيان ، اشكانيان را در سال 224 ميلادي سرنگون كردند.در دوران شاپور اول (240-273 ميلادي) ايراني ها از سوي مشرق به هندوكش، هندو قلمرو كوشانيان مسلط شدند.از سوي مغرب به سوي انطاكيه تاختند و بر شام و كاپادوكيه پيروز شدند.در قلمرو اين فرمانروايي گروه هاي ديني گوناگون وجود داشتندمانند زرتشتيان ، زروانيان، هندوها،بوداييان،يهوديان،مسيحيان و پيروان ايزدان اساطيري كهن،در نتيجه آنها كه توانستند باورهاي خود را در كتاب اوستا،آن گنجينة بزرگ فرهنگي وارد كرده اند . آنچه از زرتشت در آن موجود است ، همان هفده سرود گاتاهاست كه به علت ارزش و احترام بسيار ميان بيشتر ايرانيان از هر فرقة ديني يا گروه فلسفي مورد پذيرش بود و هر ديني براي كسب اعتبار ، خود را به زير چتر زرتشت قرار مي داد و بخشي از گاتاها يا نيايشي از دين زرتشت را در نيايش هاي خود وارد مي كرد.به نام اهورا مزدا و صفات وي يعني امشاسپندان توسل مي جستند و نام هاي مقدس دين زرتشت به ويژه اهورا مزدا در همه جا تكرار مي شد.در نتيجه اوستاي نوين مجموعه اي است از نيايش هاي ديني اقوام آريايي پيش از زرتشت در ستايش ايزدان ، ميترا و زروان و ديگران. اين آميختگي آلودگي هم به زيان دين زرتشت است كه شماري از انديشه هاي اساطيري همانند يشت ها و باورهاي خرافي و ناپسند نظير ونديداد را جزيي از آن قلمداد مي كنندو هم به زيان داستان هاي ملي و اساطير كهن ايراني است كه آنها را از اصالت و يك دست بودن انديشه هاي جنگي و حماسي دور مي كند.كريستين سن معتقد است « تاريخ افسانه اي ايران تاكنون در مجموع بررسي نشده و ريشه افسانه هايي كه آن تاريخ را تشكيل مي دهد و نحوه تركيب آنها جستجو نشده و تحول و تغييرات تدريجي كه افسانه ها بنابر تغيير شكل انديشه هاي مذهبي ، اجتماعي ، سياسي و ادبي يافته اند ، نشان داده نشده است »

        يك بررسي درست از تاريخ ايران و جنبه هاي فلسفي ، ديني و اجتماعي آن نياز به كوشش هاي فراوان دارد،ولي شوربختانه اين بررسي ها هيچگاه در كشور ما و به دست ايرانيان با صلاحيت به آساني ميسر نبوده است .تعصبات تند مراجع ديني ، بي تفاوتي و عدم پشتيباني دولت ها باعث شده است كه واقعبات و حقايق مسلم تاريخي به ويژه درباره مسائل مهم ديني و فلسفي با داستان هاي بي اساس و پاره اوقات با هرزه گويي و كينه ورزي آلوده شود.نه تنها از سوي  نويسندگان و مورخين متعصب تازي صفت بلكه از سوي پاره اي خاورشناسان مغرض كوشش شده است تا آموزش هاي زرتشت كه بر اساس با ارزش ترين اصول فلسفي و اخلاقي استوار است ،تخطئه شود.در صفحات بعد به طور خلاصه و براي نمونه به يكي دو مورد اشاره خواهد شد.

        آنچه بايد از آموزش هاي زرتشت جدا و باز شناخته شود ، خرافاتي است كه در نوشته ها و ادبيات ديني پهلوي و نيز در بخش هاي نوين اوستا آمده است .مجموع آن نوشته ها و رساله ها از شمار صد تجاوز مي كندكه در اين بررسي كوتاه براي نمونه به عقائد زرواني و افسانه هاي يشت ها به طور اختصار اشاره مي شود.بررسي و گردآوري مطالب تاريخي و انديشه هاي ديني و فلسفي ايران به يك كوشش منظم و داشتن وسائل كافي نيازمنداست تا يك دائرة المعارف بزرگ فرهنگ اوستايي براي بررسي و شناخت فرهنگ و هويت ملي ايران فراهم شود.

 

 

اعتقادات زرواني

        زروان يعني زمان.آيين زرواني معتقد به زمان بيكرانه است كه آغاز و پاياني ندارد وآن را اساس هستي مي داند .از آن زمان بيكرانه است كه اهورا مزدا و اهريمن زاييده شده اند. آيين زرواني كه همان آيين دهريون باشد بسيار كهن تر از دين زرتشت است . در قرن چهارم پيش از ميلاد ، يك از شاگردان ارسطو روديوس Eudemos Rhodios گفته است « در ميان مغان وهمه نژاد ايراني، مفهوم وجود و حقيقت واحد را بعضـي مكان و بعضـي زمان (زروان) مينامند كه از آن دو گوهر به وجود آمده يكي آفريننده خير ، ديگري آفريننده شر و يا بنابر قول گروهي از مغان پيش از اين دو گوهر نور و ظلمت پديدار شده است . اين دو گوهر منشاء و سرچشمه اختلاف و تضاد در عالم طبيعت شده اند كه در آغاز با هم اختلافي نداشته اند.از آن دو گوهر موجوداتي پديد شده اند كه يك دسته تحت اطاعت اهورا مزدا و دسته ديگر زير فرمان اهريمن هستند.

        كومون Cumont آيين مهر پرستي را با آيين زرواني پيوند مي دهد و معتقد است « در رأس نظام الهي كه ميتراييسم به آن معتقد است و آن نظريه مغان زرواني است، ديده مي شود كه زمان بي نهايت يا زروان اكَرَنه قراردارد كه او را گاه كرونوس يا كيوان (زحل) مي نامند.با دادن اين نام ها به او مع الوصف آن را وصف ناشدني و بي نام هم تصور مي كردند و اين وجود را به تقليد از نمونه هاي نخستين موجودات نزد ملل شرقي با سر شير و جسمي كه ماري به دورآن پيچيده تجسم مي كردند ...»

        در قــرن نـخـسـت پـيـش از مـيــلاد نـيـــز در كـتــيــبــة آنـتــيــو خـوس  Antiochios de Commageme  ذكر شده « بايد همة نسل هاي آدمي از زروان اكَرَن كه تقدير زندگي به دست اوست ، پيروي كنند.» در قرن سوم ميلادي در قطعات مانويان ايران عربي، سغدي ، اويغوري زروان به عنوان نخستين آفريننده دانسته شده است. در قرن پنجم ميلادي نيز فوتينوس به نقل از كتاب گمشده تئودور دوموپسوئست Theodor de Mopsueste مي نويسد

« تئودور در كتاب نخستين خود مذهب شيعه ايرانيان را كه زارادس(زردشت) آورده است ، شرح مي دهد ، يعني آيين زروان كه زردشت او را به عنوان فرمانرواي همه عالم معرفي كرد . گفته بود بعد از فديه هايي كه براي زادن هرميداس (اهورامزدا) داد، سرانجام هرميداس را با شيطان (اهريمن) يك جا بزاد».

        در قرن پنجم ميلادي ،ازنيك دوكولب Eznik de Kolb يكي از مورخين مسيحي ارمني در رساله «نقض مذاهب» آورده است:

« مغان گويند آنگاه كه هيچ چيز وجود نداشت تنها موجودي كه وجود داشت زروان بود .زروانZerovan مدت هزار سال فديه ها داد تا از او پسري به وجود آيد كه او را هرميزداس (اورمزد) بنامد تا او آسمان ها و زمين وآنچه در اوست ، خلق كند.پس از هزار سال دچار شك شد كه آيا پس از هزار سال دادن فديه داراي پسري به نام اورمزد خواهد شد يا آنكه رنج ها و فديه ها بي ثمر خواهد ماند؟ درآن حال كه سرگرم خيالات و ترديد بود(اورمزد) و (اهريمن) در شكم او پيدا شدند.اورمزد به سبب فديه هايي كه داده بود و اهريمن به سبب ترديدي كه در او ايجاد شده بود.چون زروان از وجود دو پسر در شكم خود آگاهي يافت گفت هركدام زودتر خود را به من بنماياند پادشاه جهان خواهد بود.

        اورمزدكه از انديشة پدر آگهي يافته بود برادر خود اهريمن را از آن باخبر ساخت .اهريمن چون آن را بدانست شكم زروان را بشكافت و براي معرفي نزد پدر رفت .زروان پرسيد تو كيستي ؟اهريمن پاسخ گفت:من پسر توأم. زروان بدوگفت : پسر من درخشـنده است و بويي خوش دارد ، ليكن تو تيره اي و بويي  ناخوش داري.در آن حال اهريمن وزروان با يكديگر سخن مي گفتند ( اورمزد) به هنگام مقدّربا درخشندگي و بويي خوش متولد شد و نزد زروان رفت.زروان با ديدن او دانست پسر وي همان است كه برايش فديه ها داده و چشم به راه او بوده است .پس يك دسته از شاخه هاي چوب كه در دستش بود و براي نيايش به كار مي برد، به او داد و او را ستود.در اين هنگام اهريمن به نزد زروان رفت و گفت مگر تو عهد نكرده بودي كه هر يك از دو فرزندم كه نخستين بار به نزدم آيد او را به پادشاهي برمي گزينم .زروان براي احترام پيمانش به اهريمن گفت:اي موجود پليد و بدكار! نه هزار سال پادشاهي براي توست .سپس اورمزد را بر تو فرمانروا خواهم كرد و هر چه اراده كند، خواهدكرد. پس اورمزد و اهريمن هر يك شروع به آفريدن آفريده هاي خود كردند.هرچه اورمزد پديد مي آورد پاك و خوب و راست بود،هرچه اهريمن مي آفريد شر و سركش.»

        از مورخان مسيحي ارمني آثار ديگري موجود است از جمله منشوري كه بنابر قول اليثي Elise كه مهر نرسي وزير يزدگرد اول و بهرام پنجم به ارمنيان خطاب كرد و در آن منشور كه مشخصات اصلي دين زرتشت را خاطر نشان كرده، جزء آنها اصول مذهب زرواني را نيز آورده است.لازاردوفارب(484 ميلادي) همان منشور را به نوعي ديگر آورده كه در آن سخن از زروان نيست و مباني دين زرتشت نيز به تفصيل ذكر نشده است .در اين روايات كه از سوي مورخين مسيحي ارمني يا يوناني ذكر شده چون اطلاعات درستي از انديشه هاي ديني ، فلسفي و تحولات آن نداشته اند ، دربارة مغان ، زرتشت و اساطير ايراني مطالبي نادرست و در بيشتر موارد همراه با كينه و نفرت نوشته اند و آنها را با هم آميخته و نتيجه هاي نادرست ارائه داده اند. كلمه مغ به طور كلي يعني يك پيشواي مذهبي و نخستين بار كه در يك سند تاريخي به آن واژه بر مي خوريم چنانكه اميل بنويست Benvenist نوشته ، سدة هشتم پيش از ميلاد در زمان پادشاهي مادها جامعه به هفت طبقه تقسيم مي شده و طبقه اي كه به مسائل ديني مي پرداخته اند، مغان بوده اند. بعدها در هر ديني پيشواياني براي توضيح اصول ديني و اجراي مراسم مذهبي وجود داشته اند كه در هر مورد همان واژة مغ به معناي پيشواي ديني به آنها اطلاق مي شده ، چنانكه در دين زرتشتي ، زرتشت خود را مغ مي دانسته يعني پيشواي ديني ولي دين او با دين هاي پيشين به طور كلي متفاوت بود.سپس در زمان هخامنشيان مغان به عنوان پيشوايان ديني نقش داشته اند و به همين ترتيب در سلسله هاي بعدي اشكاني و ساساني نقش ديني و اجتماعي مغان تحول و گسترش يافته بود و هر زمان مغان نمايندة مذهب رايج بودند و نمي توان همه آنها را در همه زمان ها به يك نحو مورد قضاوت قرار داد. چون شناسايي مغان هم بادين زرتشت آغاز شده است بنابراين تمام مورخين يوناني ، مسيحي ، عرب و غيره تمام دين هاي ايراني را به مغان نسبت داده و از اين راه دين زرتشت را هم با مغان ساير دين ها و ساير زمان ها به دليل عدم آگاهي يا تعصب ديني پيوند داده اند .آنچه مغان زرواني يا مغان زمان ساساني مي گويند به هيچ روي با انديشه هاي زرتشت و جهان بيني او در ارتباط نيست و در دو جهت كاملاً مخالف قرار دارد. مثلاً درآثار يكي از نويسندگان سرياني به نام تئودور بارخوني Theodor bar Khouni كه احتمالاً در قرن هشتم و اوايل قرن نهم ميلادي مي زيسته ، خبر زير درباره داستان اساطيري زروان ميان زرتشتيان ديده مي شود:« زرتشت در ابتدا به چهار مبداء مثل چهارآخشيج قائل بود كه عبارت بودند از اشوكرachouquar  پرشوكر Parchouquar زروكر Zarouquar  و زروان  و گفت كه زروان پدر اهرمزد است ...سپس ادامه داده همان داستان تولد اهورامزد و اهريمن را تكرار كرده و آن مسائل را به زرتشت نسبت داده است .(نقل از مقاله كريستن سن ترجمه ذبيح الله صفا) . در حالي كه اين تعبير در اصل نادرست است زيرا زروان «زمان» به باور زرواني ها اساس و پاية آفرينش اهورامزدا و اهريمن بود و خود نمي تواند يكي از چهار آخشيج باشد . در گاتاهاي زرتشت هيچ اشاره به زروان و زمان بيكرانه نرفته است . انديشه هاي زرتشت كه نمايانگر يك مرحله پيشرفت فكري و فلسفي است تمام ايزدهاي مورد ستايش آريايي ها را نفي كرد وآنچه در ميان هندي ها نيز تا هم اكنون مورد ستايش است نظير وارونا ، ميترا و اسورا ، آنها را به عنوان دَئو و ديو ناميد.بديهي است آميختن انديشه هاي پيش از زرتشت و وارد كردن ايزدان در بخشي كه آن را اوستاي نوين مي گويند به مرور زمان و طي نسل ها به دست پيروان آن دين ها و ايزدان در ادبيات ديني وارد شده و هيچ يك جزء آيين زرتشتي نيست .دربارة زروان آنچه در اوستاي نوين ديده مي شود عبارتست از :

        ونديداد فرگرد 19 بند 13.

        «ستايش كن اي زرتشت دين مزديسنا را ،

        ستايش كن اي زرتشت اين امشاسپندان را ، 

        ستايش كن هفت كشور زمين را ، 

        ستايش كن اي زرتشت ، تُواشه (جو- فضا) خودآفريده را 

        ستايش كن زروان بي كرانه را و واي(باد) در بالا كارگر را 

        ستايش كن تو اي زرتشت ، بادِ نيرومند مزدا آفريده را

        وسپنتا آرمئيتي ، زيبا دختر اهورامزدا را 

        در اينجا از سه ايزدي كه در آيين زرواني به نام هاي ايزد تُواشَه ، ايزد وَيو ، ايزد وات(باد) نقش مهم دارند ، ياد شده است .

        از ايزد تواش (مكان) كه به معناي تند و چالاك نيز هست در فرگرد سه بند 42 در يشت 10 بند 52 و 66 ياد شده است .

        ونديداد فرگرد 19 بند 16 و بند 29 .

        اين بخش نيز درباره ستايش ايزدان زرواني تأكيد دارد.

        16- مي ستاييم تواشه خود آفريده را ، زروان بي كرانه را و واي (باد) از بالا كارگر را .

        29- ديوي كه ويزاش نام است اي اسپيتَمَد زرتشت ، روان را بسته مي برد از آن دُروندانِ ديويسنانِ تباهگر زندگي مردمان.

        از راه هاي زروان آفريده ، بر سر آن كه دُروَند است و آن كه اَشَوَن است ، پُل چينوَت مزدا آفريده مقدس را ...

        در يسناي 72 بند 10 

        مي ستايم اهورا مزداي فرهمند ، امشاسپندان و مهر دارنده دست هاي فراخ مي ستايم خورشيد بي مرگ و تيز اسب را و وَيو ( ايزد باد) وَزَنده در فضاي بالا را ...

        مي ستايم تواشه (ايزد هوا) و زَروان بي كرانه و خودآفريده را ...

        در سيروزه 1 بند 21 و سيروزه 2 بند 21.

        رامش خوارم واي ( باد ) اَبَركار شكستارترين ، ايدون تو و اي و تو اي سپنتامينو. تواش خود داده و زروانِ اكرانَ و زمانِ ديرنگ خداي...

  1. بند 21 : ستايم و خوانم دادار هرمزد و امشاسپندان را ...          

        واي اَبركار شكستارترينِ دامان ، تواش خداي ، زروان، زمان اَكران زروان اَرنگ خداي را كه دامان هرمزد به پشتيباني و تندرستي تا فرشكرد زمان آورند.

 

       چنانكه ديده مي شود از دين زرواني و ايزدان مورد ستايش آن ،در اوستاي نو ياد و ستايش شده است .شِدَر Hans Heinrich Schaeder خاور شناس آلماني معتقد است در فصل اول بندهش نيز آثاري از اصول دين زرواني ديده مي شود .مطالب كتاب بندهش از دامداد نسك گرفته شده كه جزء بيست و يك نسك اوستاي پيش از اسلام بوده و بخش بزرگ آنها از دست رفته و دامداد نسك نيز مانند ساير نسك ها و كتاب ها به دست اعراب نابود شده است. 

فقط محتواي آن نسـك ها به طور مختـصــردر كتاب دينكرد كه در قرن سوم  هجري در زمان خلافت مأمون عباسي در بغداد به دست آذر فرنبغ پسر فرخ زاد نوشته ، ياد شده است.

        شِدِر معتقد است در فصل 1 بند 2 بندهش به زمان بي نهايت كه يك عقيده زرواني است اشاره و تأكيد شده ( نقل از بندهش ترجمة مهرداد بهار): « به بهدين آنگونه پيداست كه هرمزد فراز پايه با همه آگاهي و بهي، زماني و بيكرانه در روشني مي بود.آن روشني گاه و جاي هرمزد است كه آن را روشني بيكران خوانند.آن همه،آگاهي و بهي را زمان بيكرانه است؛ چون هرمزد و گاه و دين و زمان هرمزد بودند.(هستند و خواهند بود)

        آيين زرواني در ادبيات پهلوي كه پس از دورة ساساني آمده،جايگاه معيني ندارد به جز كتاب مينوي خرد كه مسلماً در اواخر عهد ساساني تأليف شده و كتاب ديگري موسوم به «علماي اسلام» كه فقط متن فارسي آن در دست است و متن پهلوي آن مفقود شده است .مؤلف مينوي خرد مي گويد:«همه كارهاي جهان به قضا و زمان و مشيت عاليه زروان كه وجودش قائم به ذات و حكومتش طولاني است، وابسته است.»

        در كتاب علماي اسلام هم آمده كه در آيين زرتشتي همه چيز غير از زمان مخلوق و خالق آنها زمان است .

        نكته قابل توجه آن است كه زرتشت كمترين اشاره به زروان ندارد و اينكه خاور شناسان غربي يا نويسندگان مسيحي و يوناني همه جا اين مسائل را به زرتشـت پيوند مي دهنـد، حاكي از بي اطلاعـي و عدم دقّـت است .براي آنها تفاوت ندارد كه گاتاها و زرتشت را نه تنها با اساطير كهن يشت ها بياميزند حتي با اصول ساير مذاهب نيز پيوند دهند و براي اين آميختگي به روايات بي اساس يوناني ، سرياني ، مسيحي و اسلامي كه هيچ كدام مستند به يك سند و دليل واقعي نيست ، متوسل مي شوند.آنچه محقق است دين زرتشت و اصول آن كه در گاتاها آموزش داده شده ، پس از زرتشت دچار تحول و دگرگوني شده و با اساطير ايراني و اصول دين هاي پيشين آميخته شده است .آنچه پس از زرتشت به ويژه پس از ساسانيان و در زمان تسلط اسلام به نام زرتشت و يا ادبيات ديني ساساني تدوين شده ، داراي واقعيت و اصالت نيست ؛ به ويژه آنچه در ونديداد آمده و به غلط آن را مربوط به مسائل دين زرتشت قلمداد مي كنند به تمام معني با آموزش هاي زرتشت بيگانه است .محتويات آن خرافي و مجعول است و با هيچ منطقي سازگاري ندارد.آن را گروهي از پيشوايان ديني كه از دوران هاي بسيار دور كه دست تاريخ به آنها نمي رسد همچون مغان مادّي ، زرواني و غيره در زمان هاي مختلف از خود ساخته اند و امتيازات زيادي براي طبقة روحاني درآن گنجانده شده است.در حقيقت ونديداد و مسائل آن براي كاسبي و دكانداري طبقات روحاني پيش از زرتشت فراهم شده بودكه بعداً نيز مورد استفاده مغان قرار گرفت و انتساب آن به دين زرتشتي از روي ناداني يا كينه و تعصب دشمنان بوده است

 

افسانه هاي كهن در يشت ها

        يشـت ها بخش مهمي از اوستاي نوين است .در اوستا واژة يَشتي از يَسَن جداشده و در معني با هم برابرند، يعني ستايش ، پرستش ، فديه و نياز. يشتن در فارسي ميانه يعني ستودن و نماز گزاردن . واژه جشن در زبان فارسي از همان ريشه است .يشت ها قصائد زيبايي هستند در ستايش ايزدان كه انديشه هاي آن ، از نظر چگونگي و آفرينش و نيروهاي طبيعي برمي گردد به زمان هندو ايراني و آريايي همانند آنچه در ويد برهمنان نيز ديده مي شود ولي از جهت نگارش و تنظيم ، زمان آنها جديد بوده و صدها سال پس از گاتاها انجام شده است.نظير ساير بخش هاي اوستاي نوين كه از لحاظ ساختار زبان ، دگرگوني واژه ها و پاره اي قواعد دستوري با زبان گاتاها تفاوت دارد . يشت ها را بيشتر پژوهشگران كه نخستين آن آنكتيل دو پرون است و ديگران نظير گلدنر، وسترگارد،دارمستتر ، باتولومه،لومل  وكريستين سن ، ترجمه و بر آنها حاشيه نويسي كرده اند.

        بيشتر افسانه هاي كهن در يشت ها توسط فردوسي در شاهنامه با تفصيل آورده شده كه تاريخ افسانه اي ايران را بازگو مي كند .دلبستگي بي اندازه مردم به شاهنامه فردوسي به ويژه روستاييان كه با سرزمين خويش پيوندي هميشگي دارند، به اين دليل است كه درآن داستان ها ، صفات آزاد منشي؛دادگري و قهرماني كه جزيي از هويت ملي و منش ايراني است ديده مي شود.

        يشت ها در زمان هاي مختلف و به وسيله گويندگاني كه نام آنها را نداريم سروده شده است .در اوستاي نوين به طور كلي از لحاظ ساختار اجتماعي و فكري خود از جهت خصوصيات زباني تحولات زيادي ديده مي شود . از پايان دورة گاتايي تا آغـاز زمان يـشـت ها خلاء طـولاني متجاوز از ده قرن به چشم مي خورد. به عقيدة كريستن سن قبايل ايراني كه به آيين زرتشت باور داشتند در سرزمين هاي گسترده ايران پراكنده بودند و چون مشرق و مغرب ايران را دشت هاي غير قابل زيست مركزي از يكديگر جدا مي سازد ، قبايل ماد و پارس كه در مغرب مي زيستند از همكيشان خود كه در مشرق بودند ، دور افتاده و از نظر آنها محو شده بودند و چون زباني كه به زبان زرتشت نزديك است خاص مردم مشرق بوده ، پس بنابر اين در همين بخش از ايران يشت ها پديد آمده است . در يشت دهم ( مهر يشت) كه از قديم ترين آنهاست به رودخانه هاي آمودريا، مرغاب، زرافشان و هريرود اشاره مي شود.در يشت نوزدهم (زاميادشت) از سيستان ، هريرود و خاش رود نام برده مي شود.فقط در يشت پنجم (آبان يشت) اطلاعاتي راجع به مغرب ايران مانند چئچِست(درياچه رضاييه يا اروميه) و كوه هراكه همان البرزاست به دست مي دهد.بنابرهمين يشت ، اژي دهاك( ضحاك)  قرباني خود را در بابل فديه مي كند.(بند29) بنابر اين مي توان حدس زد كه يشت پنجم در سرزمين ماد تنظيم شده يعني در زماني كه ميان مشرق و غرب ايران وحدت برقرار شده بود. يشت پنجم به لهجه مادي سروده نشده و سرايندگان آن يا داراي زبان مادري اوستايي بودند يا چون زبان اوستايي زبان مقدس شمرده مي شد ، منظومه ديني خود را به آن زبان سروده اند.يشت ها نمايانگر زندگاني جنگجويانه اي است كه با دوران روستايي گاتايي تفاوت دارد .در اين دوره مقتضيات زمان ، زندگي اجتماعي ايرانيان و پيروان زرتشت را از حالـت آرام و دفاعـي به مرحلـه تعـرض سـوق داد وهدف پيروزي بر دشـمن با تعصب ديني درآميخت و چون در گاتاها و آموزش هاي زرتشت ، تشويق به جنگ و جهانگشايي وجود ندارد ميان مردم داستان ها و روايات پهلواني باستاني رواج يافت. در همين دوره است كه زرتشت را هم در يشت ها به صورت فردي داستاني درآوردند و در مفاهيم و اصطلاحات ديني تغييراتي حاصل شد چنانكه در آن اشعار به امشاسپندان كه مظهر صفات اهورا مزدا هستند و رهبري جنگاوري و فتوحات را بر عهده نداشتند، كمتر اشاره مي شود و در سروش يشت كه از امشاسپندان نامي به ميان آمده ، ديده مي شود كه ميترا ايزد پيروزي و پيمان ، آناهيتا ايزد آب و پاكيزگي، بهرام ايزد جنگ و فرّ كه نمادي از شكوه و بزرگي است و با روحيه آن زمان سـازگارتر است بر امشـاســپندان و صفات   اهورامزدا ترجيح دارند.

       هوم نوشابه سكرآوري كه زرتشت درگاتاها تحريم كرد در ادبيات يشت ها با احترام وقدرت بسيارظاهر شده است .با اين ايزدان ، بسياري از داستان هاي دوران هندوايراني نسبت داده شد كه پاره اي از آنها جزء صفات ديوان بوده است و نيز داستان هاي ديگر بر آن افزوده شده است .مثلاً ميترا كه نگهبان دين بهي قلمداد شده به صورت جنگجويان درآمده و زين و سلاح رزم آوران ظاهر مي شود و در همين حال از يك حالت روحاني و معنوي بهره مند است كه ايندرا خداي جنگجويان و فاتحان هندي فاقد آن است ؛ ويا سروش كه در گاتاها نماد و صفت صلح و دوستي است به پيروي از ميترا لشكري از فَروَشي ها آرايش مي دهدومزدا پرستان را در جنگ پشتيباني مي كند.در سنگ نبشته هاي داريوش وخشـايارشـا از اهورا مزدا به تنهـايي و به عنوان خداي يگانه نام برده مي شودكه زمين و آسمان و آدمي را خلق كرده و براي مردم شادي و خوشبختي آفريده و خشايارشا را شاهي بخشيده است .هر بار كه داريوش در برابر دشمنان به پيروزي نائل مي شد آن را از اهورا مزدا مي دانست اما از زمان اردشير دوم هخامنشي نام ميترا و آناهيتا در سنگ نبشته ها ديده مي شود و در كتيبه همدان وشوش ، پـشـتيباني و ياري اهورا مزدا، آناهيتا و ميترا را خواستار مي شود و آنها را مي ستايد.اردشير سوم در سنگ نبشته تخت جمشيد اهورا مزدا را با ميترا نام مي برد و ستايش مي كند. 

        بديهي است ميترا ايزد داستاني پيروزي و پيمان در ميان ايرانيان مغرب پيش از اردشير مورد احترام بوده و ستايش آن نزد پارسيان برمي گردد به دوران بسياردورپيش ازتاريخ. درزمان اردشير دوم نيزايزدان ميترا و آناهيتا به اهورامزدا بي نهايت وابستگي پيدا مي كنند و بدين ترتيب يك آميختگي و پيوندي ميان اساطير كهن ايراني با آموزش هاي زرتشت پديد مي آيدواين آميختگي پس از هخامنشيان و در زمان پراكندگي اوستا روزبروز زيادتر مي شود.

        زمان سرودن يشت ها به تحقيق پيش از سلسله هخامنشيان بوده چون در هيچيك از يشت ها به آن حكومت نيرومند كه بخش بزرگي از جهان را فرا گرفته بود ، اشاره نرفته است.در يشت ها از سلسله كيانيان و گشتاسب ،پادشاهي كه پشتيبان زرتشت بود، نام برده شده و بديهي است اگر زمان تنظيم آنها همزمان با پادشاهي بزرگ هخامنشي بود كه در كار اداره كشورها و گسـترش دادگري آن همه بلندآوازه بودند، نام و گزارشي از كار آنها به چشم مي خورد همچنان كه از بزرگواري و آزاد منشـي كوروش، داريوش و خشـايارشا در نوشته هاي ديني بيگانگان مانند كتاب عزرا، كتاب استر و كتاب دانيال آن همه سخن رفته است .زمان يشت هااز زمان سلطنت مادها يعني قرن هشتم پيش از ميلاد هم دورتر و به زمان هندوايراني قبل از مهاجرت يا مقارن آن تعلق داردولي از لحاظ نگارش حدود ده قرن پس از تنظيم گاتاها انجام گرفته است .كريستن سن خاور شناس دانماركي در اثرخود«مزدا پرستي در ايران قديم» تاريخ بخش- هاي اوستاي نوين را به شرح زير حدس مي زند كه نمي تواند كاملاً دقيق باشدولي جالب توجه است:يشت دهم،سيزدهم و نوزدهم مربوط به پيش از دوره هخامنشي يا اوائل آن عهد. يشت پنجم بعد از سال 404پيش از ميلاد.يشت هفده ، هشت ، چهارده و يسناي 9-11 ، يسناي 57 و بندهاي 6 تا 37 يشت پانزدهم مربوط به دوره هخامنشيان و احتمالاً قرن چهارم پيش از ميلاد. ونديداد در حدود سال 147 پيش از ميلادجمع آوري شده و يشت نهم مربوط به قرن اول ميلادي و زمان اشكانيان. يشت شانزدهم مربوط به دوره اشكاني يا جديدتر. براي درك بهتر فاصله زماني نگارش و تنظيم يشت ها با گاتاهاي زرتشت لازم است نگاه مختصري به زمان زرتشت كه همان زمان گاتاهاست انداخته شود.

 

زمان زرتشت

        زمان همه دين آوران بزرگ و تاريخ زندگي آنها با كمي زير و رو روشن است ،تنها زمان زرتشت است كه با از دست رفتن نوشته ها در پرده ابهام افتاده و جنبه رازآميز به خود گرفته است ، به طوري كه در روايات تاريخ نويسان در اين مورد اختلاف زيادي به چشم مي خورد.يكي از علل پيدايش اين اختلاف ان است كه درباره ظهور پيامبران و پادشاهان ساير حوادث مهم جهان پيشگويي هايي به زرتشت و جاماسب نسبت داده شده است . براي آنكه ظهورها و حوادث در زمان معيني كه پيشگويي شده است صدق نكند، زمان زرتشت از سوي كساني كه نسبت به ان ظهورها و حوادث حساسيت داشتند گاهي جلوتر و گاهي عقب تر برده شده است . بنابر رواياتي زمان زرتشت در حدود قرن ششم پيش از ميلاد وبنابر رواياتي ديگر در حدود هجده تا بيست قرن و نيم پيش از ميلاد و حتي زمان هاي بسيار دورتر يعني شش تا هشت هزار سال پيش از ميلاد ذكر شده است . درباره زمان زرتشت تعصبات ديني نيز نقشي داشته و چون بنا به تحقيق و تأكيدبيشتر دانشمندان و تاريخ نويسان زرتشت نخستين پيامبر يا آموزگاري بود كه شيوه يكتاشناسي را درآفرينش هستي و انديشه ثنويت و دو- گانگي را در اخلاق و فلسفه بنيان نهاد و از انديشه ها و تعليمات او همه دين هاي بزرگ يهودي، مسيحي و اسلام و همه مكتب هاي فلسفي پيش از سقراط و پس از سقراط بدون اشاره به منبع ، استفاده كرده اند لذا پيروان آن مذاهب در لوث كردن انديشـه هاي زرتشـت و زير و رو كردن زمان او نقش اساسـي داشـته اند.  

 كمتر پژوهشگري است كه در تاريخ اديان و فلسفه و زبان شناسي كار كند و درباره زمان زرتشت اظهارنظري نكرده باشد كه اگر قرار باشد نام آنها ذكر شود به تحقيق از يكصد نظريه فراتر خواهد رفت . با مراجعه به كتاب نيولي كه از سـرشــناســان مـكـتـب ايـتــالـيــا است به نام «زمــان و مـوطــن زرتــشـــت» ، Zoroaster,s Time and Homeland , Naples , 1980  مي توان اجمالاً به وسعت اينگونه نظريات پي برد و چون ورود در اين مسئله به بحثي جداگانه نياز دارد و ما را از تحقيق اصلي دور مي كند بهتر است به نظر ذبيح بهروز كه در اثر با ارزش وي به نام تاريخ و تقويم ايران در شماره دهم از انتشارات ايران كوده ذكر شده و در حال حاضر مورد تاييد و پذيرش همگان است ، توجه شود.

        بهروز پس از بررسي دقيق تمام سال شمارهاي باستاني و مطابقت آنها با يكديگر و آنچه در منابع كلاسيك يوناني ، منابع سنتي(زادسپرم،ارداويراف نامه،بندهش و بيروني) و منابع تاريخي مستند ديده مي شود، اشاره مي كند كه در روايات تاريخي امده كه زرتشت خود منجم بود و كبيسه ها را مرتب كرده و مبداء حساب به دست داده و بايد نخستين طالع از آن وي و مربوط به زمان او باشد و در شاهنامه فردوسي بيتي هست كه در بخش اعمال افراسياب آمده و آن طالع چنين است :

               همي تافتي بر جهان يكسره         به ارديبهشت آفتاب از بره                  

       يعني زماني كه آفتاب از آخرين درجه ارديبهشت (ثور) به نخستين درجه 

حمل (بره) مي رفته است . با توجه به اينكه آفتاب تقريباً 26000سال منطقه البروج و تقريباً 2165 سال هر برج را طي مي كند و اكنون تقريباً 1535 سال در حوت است ، براي اينكه در آخرين درجه ثور(ارديبهشت) و نخستين درجه بره باشد، بايد از حوت به حمل (بره) برويم و از حمل به انتهاي ثور كه مي شود:

        تعداد سال ها از آخرين درجه حوت تاكنون(1978)          1535

        تعداد سالهايي كه آفتاب در حمل بود                             2165

       مجموع دو رقم 3700 سال است كه قدمت زرتشت را نشان مي دهد . اگر سال محاسبه كه 1978 است از آن رقم كسر شود1722 پيش از ميلاد به دست مي آيد، ديده مي شود كه اين محاسبه دهه سوم قرن هجده پيش از ميلاد را نشان مي دهد، يعني گشتاسب حامي زرتشت در حدود 30-1720 پيش از ميلاد به تخت پادشاهي نشـسـته است . در روايات سنتي ايران قديم عمر جهان را به هزاره ها تقسيم كرده بودند كه دوازده هزار سال آن در آثارمزديسنا مثل بندهش و نوشته هاي اسلامي به نام دوازده برج خوانده شده است و هزاره زرتشت هزاره جدي (هزاره دهم) است ،باتوجه به اينكه مداركي وجود دارد كه تولد ماني را دقيقاً در نقطه اي از هزاره حوت (هزاره دوازدهم) به دست مي دهد (الملل و النحل شهرسـتاني) و بر اسـاس محاسـبات متـكي به آن مدارك به نـتـيجه زير مي رسيم:

  1. زرتشت در هزاره دهم(آغاز هزاره) زاده شده است .
  2. فاصله زرتشت و ماني در حدود دو هزار سال است .
  3. اول هزاره دهم در قرن هجدهم قبل از ميلاد است .

          زرتشت 42 سال داشته كه دعوي رهبري(پيامبري) كرده است .بايد بپذيريم كه هرگاه همين موقعيت مهم نجومي را همراه با تصحيح حساب ها و ايجاد دوره هاي كبيسه براي ابراز پيام خود غنيمت شمرده باشد تولد او برابر است با 1767= 42 + 1725 پيش از ميلاد.

         بنابر اين اشو زرتشت :

  1. در تاريخ دوشنبه 20 ربيع الاول مطابق خرداد روز ششم فروردين ماه سال 2400 تاريخ مشهور به يزدگردي برابر با روز دوشنبه 6 فروردين 1767 پيش از ميلاد ديده به جهان گشود.

        2- هنگامي كه شاه گشتاسب را به دين خواند سي سال داشت . 

           3- پس از اينكه چهل و دوسال و پنجاه روز از عمرش گذشته بود شالوده رصد تازه را استوار كرد و كبيسه را ايجاد نمودو تاريخ هاي قديم را تصحيح و تنظيم كرد.رصد تازه ممكن است به دستور كي گشتاسب پشتيبان زرتشت انجام شده باشد .

          4- سه شنبه خورشيد روز يازدهم دي ماه خورشيدي شب چهارشنبه هشتم رجب مطابق شب اول فروردين يزدگردي در سال 35 رصد جهان را بدرود گفت . در اين هنگام هفتـاد و هفت سال يزدگردي پنج روز كم،  از عمرش گذشته بود كه مي شود 28100 روز.

        محاسبة ذبيح بهروز متكي به تمام دلائل و مدارك تاريخي و نجومي كه تاكنون موجود است به عمل آمده و از ميان دهها فرضيه كه از سوي خاور- شناسان ارائه شده وهمه آنها بي پايه وتصوري است مسـلماً قطعي تر و درست تر است به ويژه كه با تحقيقات جديد تاريخي و زبان شناسي كه در فرصت مناسبي بايد از آنها ياد شود تمام بررسي ها درباره زمان زرتشت مي رسد به پيش از 1700 سال قبل از ميلاد .چون نظريه استاد بهروز همراه با مطالب نجومي است و به طور فشرده نوشـته شده كه اسـتفاده ازآن مشكل به نظر مي رسد،توصيه مي- شود به مقاله آقاي دكتر علي حصوري درباره زمان زرتشت كه در دو شماره از ماهنامه پيك مهر در وانكوور منتشر شده است ، مراجعه شود كه در اين مورد و نظريه استاد بهروز توضيحات روان و سودمندي در بر دارد.

        منظور اصلي از اين پژوهش آن است كه فاصله زماني ميان يشت ها و گاتاها از يك سو و تفاوت اصول فلسفي و انديشه هاي اخلاقي كه در آنها وجود دارد از سوي ديگر روشن شود.بديهي است براي شناختن اين تفاوت ها و جدا كردن محتويات گاتاها از يشت ها و ساير ادبيات ديني پهلوي بايد شرايط اجتماعي و تاريخي آنها در نظر گرفته شود كه در مطالعات بعدي توضيحات بيشتري در اين مورد فراهم خواهد آمد .اكنون به طور خلاصه مي پردازيم به توضيح پاره اي از اصول گاتاها.

 

امشاسپندان (صفات اهورامزدا)  

        زرتشت در گاتاها اهورا مزدا را با شش صفت معرفي مي كند.اين صفات يا فروزه ها را در ادبيات ديني امشاسپندان مي نامند كه از دو واژه تشكيل شده اَمِشا به معني جاويدان ، سپنتا به معني پاك و مقدس.

        اهورامزدا خداي زرتشت برترين نيرويي است كه هستي را به گردش آورده و نيرويي است پاك و جاويدان ، مقدس و ابدي ، هميشه بوده و خواهد بود و چيزي جز خوبي و پاكي نيافريده است .

        واژه امشاسپندان در گاتاها ديده نمي شودو از ساخته هاي پس از زرتشت است .صفات مزبور عبارتند از :اَشا ، وُهومَنَه ، خشَتَر، آرمئيتي ، هئوروتات و اَمِرِتات .

       1- اَشا در زبان پارسي هخامنشي آرتا همرا با وهَيشتَ يعني «بهترين» به شكل آرتا وهيشتَ كه بعداً در زبان فارسي به ارديبهشت تبديل شده است به معني راستي و حقيقت يا نظام كائنات وآن قانون ازلي كه هنجار هستي بر آن استوار شده است .

        2- وُهومَن از دو واژه وُهو(نيك ، به ) و مَن (انديشه ، منش) ساخته شده است . در زبان پهلوي وَهمن و به فارسي امروزي بهمن شده است به معني نيك انديشي ، مَنش نيك .

        3- خشَتَر يا خشَتَر وئيري يعني نيرو ، قدرت، فرمانروايي و شهرياري برگزيده و در زبان فارسي امروزي به شكل شهريور درآمده به معني شهرياري خدايي ، نيروي برتر، مشيت و خواست الهي.

         4- آرمئيتي يا سپنتا آرمئيتي . براي معني آرمئيتي به زبان فارسي نمي توان دقيقاً يك معني واحد پيدا كرد.آن را به آرامش ، بردباري ، وفاداري ، پاكدامني ، پارسايي، انصاف ، دادگري ، تسـليم به حق و حقيقت و ساير مفاهيم مشـابـه مي توان معني كرد. سپنتا آرمئيتي يعني آرمئيتي پاك و مقدس كه بعداً به سپندارمذ و در فارسي كنوني به اسفنديار تبديل شده است .واژه آرمئيتي در زبان اوستايي مادينه يا مؤنث است .

         5- هَئؤروتات به معني رسايي ، بالندگي، كمال كه در زبان امروزي به خرداد تبديل شده است .

         6- اَمِرِتات به معني پايندگي ، جاوداني، بي مرگي ،  ديرزيوي، ابدي كه در زبان امروزي با اَمرداد تبديل شده است .

        از اين شش واژه سه واژه نخست در زبان اوستايي نرينه يا مذكر بوده اند و سه واژه ديگر مادينه يا مؤنث . مانند پاره اي از زبان هاي هندواروپايي يا غير آن كه واژه ها داراي جنس نرينه ، مادينه يا كماسه ( خنثي) هستند.

        در گاتاها زرتشت اهورا مزدا را با همين شش صفت تعريف مي كند كه مفاهيمي ذهني و مجرد هستند و نشان دهندة يك مرحله پيشرفت فكري است كه پس از دوران ستايش ايزدان و نمادهاي مادي همانند خورشيد ، ماه ، آب ، هوا و غيره آن ارائه شده است .

        زرتشت يك سيستم فلسفي و فكري به وجود آورد كه داراي جنبه هاي اخلاقي و اجتماعي كلي است كه در هر زمان و مكان قابل اجرا مي باشد .آموزشي است كه ضمن تشويق به كار و بهره مندي از دنياي مادي ، رعايت اصول اخلاقي و دادگري را به شدت توصيه مي كند.مفهوم اين صفات داراي تمام ارزش ها و معيارهاي جسمي و رواني است و تمام آموزش هاي زرتشت براي پيروي و هماهنگي انسان با آن صفات است كه اهورامزدا دررأس آن قرار دارد.ميان صفات اهورامزدا يعني امشاسپندان سلسله مراتبي وجود ندارد ، يكي بهتر يا فروتر از ديگري نيست . همه به يكديگر پيوسته و تفكيك ناپذير هستند.نشان دهنده يك مركزيت و نيروي واحدند.هيچيك از اين صفات به وجودآورنده و آفريننده ديگري نيست.هيچكدام داراي تشخص و تعيّن مادي نيستند .صفاتي ذهني و انتزاعي هستند تا خدايي كه زرتشت معرفي مي كند بهتر شناخته شود . اما در ادبيات ديني پهلوي اين مفاهيم ذهني به عنوان فرشته هايي كه هر كدام داراي سمتي هستند و وظيفه اي به عهده دارند، قلمداد شده اند.مورخين يوناني و بيشتر خاور شناسان آنها را خدا قلمداد مي كنند .منتهي خداياني كوچكتر از اهورامزدا يا آنها را همكار و شريك اهورامزدامعرفي مي كنند. پاره اي از خاورشناسان و پژوهشگران تاريخ اديان ، انديشه هاي ديني را با يكديگر مقايسه مي كنند تا شايد ريشه و مبناي مشتركي براي آنها پيدا شود.دراين مقايسه ها بدون توجه به ارزش منابع، به رواياتي مراجعه مي كنند كه فاقد هرگونه اثر و ارزش تاريخي اسـت و يا در مورد دين و فرهنگ ايـراني به نوشته ها و منابعي كه از سوي دشمنان اين ملت در طول تاريخ فراهم شده، توجه مي كنند. درباره اصول و مفاهيم دين زرتشت بايد ارزش منابع را سنجيد و به آنچه مربوط به منابع يوناني ، اسلامي ، يا ادبيات ديني پهلوي است بايد با نهايت احتياط وبه عنوان بررسي هاي جنبي مراجعه كرد. بيشتر آن روايات آميخته با داستان هاي جعلي و دروغ يا پر از اطلاعات غلط و ناشي از دشمني است .در گـزيده ها زادسـپرم امشاسـپندان ،تابنده ودرخشـان بسـان كانون نورتوصيف شده اندوظاهراً هر كدام از ديگري كمتر و كوتاهترند، يعني درجاتي دارند.در جاماسب نامه (جيوانجي جمشيد جي مُدي بمبئي 1903) ذكر شده امشاسپندان هر يك از ديگري خلق شده و تجلي يافته اند.در بندهش به سلسله مراتب و وظيفه آنها اشاره شده و براي هر يك از امشاسپندان چهره دوگانه اي ياد مي كند. يكي مادي و ديگري روحاني .در متن هاي مانوي نيز از امشاسپندان بسان محافظين و سزبازان اهورا مزدا نام برده شده است .پاره از خاور شناسان نظير گايگر ، امشاسپندان را همانند آديتي هاي  ودايي يا خدايان بابلي مي دانند. هرودوت با آنكه نامي از زرتشت نمي برد ، نقل مي كند كه ايراني ها به بالاترين قله كوه مي روند و به زير گنبد آسمان براي زئوس و نيز خورشيد ، ماه، زمين ،آتش ،آب ، و باد قرباني مي كنند. نظير اين روايات درباره دين ايراني ها زياد ديده مي شود(شماره15نشريه انستيتوي شرقي كاما1929)

        مولتون معتقد است « زرتشت تنها به اينكه وجود خدايان را انكار كند،اكتفا و بسنده نكردو به همين ترتيب نام ميترا،آناهيتا،ورترغن(بهرام)،فرَوَشي ها و هوم هرگز در گاتاها ديده نمي شود.عالب خدايان بي نام آسمان ،نور و ستارگان در ميان ديوان آريايي ذكر شده اند.زرتشت با كمال صراحت و سادگي مسئله قديم ديوان اوستا را كه همان اهريمنان دانسته است، حل مي كند به شرط آنكه ما هم مانند زرتشت آنها را قبول داشته باشيم» (مولتون نقل از كريستن سن در كتاب مزدا پرستي در ايران قديم .) 

        ولي تاريخ نويسان يوناني و مسلمان و يا پژوهشگران غربي مطالب گاتايي و اوستايي را با صراحت و سادگي نمي خوانند.براي هر واژه آنقدر به تعبير و تفسيرمي پردازند و به دنبال مقايسه مي گردند كه از اصل مطلب دور مي شوند و به داستان پردازي و نقل روايات مي رسند.در اين جستجوها به ويژه با نبودن مدارك تاريخي عالباً مسائل ديني كهن را با آموزش هاي گاتايي درمي آميزند.در ايران پيش از زرتشت كه دين هاي گوناگون ، خدايان ،ايزدان وجود داشتند ، درهر ناحيه كه از يكديگر فاصله هاي بسيار داشتند مانند نواحي شرقي و غربي ايران كه صحراهاي گسترده آنها را از يكديگر جدا مي كرد،هرگروه يا قبيله اي از بزرگ و كوچك دين خود را داشتند.چون زرتشت ظاهر شد ، اصول فلسفي و كلي ارائه داد كه مربوط به يك قبيله و يك ناحيه نبود و چون مراسم ديني به جز نيايش به اهورامزدا را درآيين خود منع كرده بود در نتيجه تمام دين- هاي ايراني مي توانستند آن اصول كلي و فلسفي را بپذيرند يا به دين خود اضافه كنند و ضمناً مراسم ديني خود را به جا مي آوردند.از اين رو گاتاهاي زرتشت به صورت نيايش هاي مقدس مورد پذيرش و احترام همه دين ها شد .بديهي است درگيري ها و كشمكش هاي بسيار ميان پيروان دين هاي پيشين و زرتشت بوجود آمده بود كه در سرتاسر گاتاها نشاني از آنها ديده مي شود.كَويان كه فرمانروايان نواحي مختلف بودند همه بر ضد او شوريدند جز كي گشتاسب كه از او پشتيباني كرد.اصول و فشرده همه دين ها و سنت هاي پيش از زرتشت به همراه اساطير كهن در ادبيات ديني و سنتي ديده مي شود . در بخش يازدهم كتاب بندهش براي امشاسپندان نسبت به اهورامزدا سلسه مراتبي ذكر مي شود.

«بهمن ،ارديبهشت و شهريور او را از راست – سپندارمذ ، خرداد و امرداد از چپ وسروش از پيش ايستند. بدان آمرزيداري هرمزد است كه آفريدگان زندگي كنند و بدان راديِ هرمزد است كه بدان برترين زندگي رسند و بدان فرهمندي و همه آگاهي هرمزد است كه از اهريمن رهايي يابندو به خويشي هرمزد رسند . اورا نشان مادي مرد پرهيزگار است .هركه مردپرهيـزگار را رامـش بخشديا بيازارد،آن گاه هرمزدآسوده يا آزرده بود.» با توصيفي كه در بندهش وساير كتاب هاي پهلوي از امشـاسـپندان به عمل آمده تصور مي شود اهورامزدا دربار و بارگاهي دارد و آنها به سـمت مأمورين به خدمت آماده اند و از همين توصيف هاست كه پاره اي خاورشناسان به عنوان منابع بررسي استفاده كرده اندوبراي اهورامزدا همكاران و شركايي ساخته اندكه هركدام چنانكه بعداًخواهيم ديد داراي وظيفه نيز هستند.

 

اهورا مزدا

        از اهورامزدا در همه بندهاي گاتاها به همراه صفاتش ياد مي شود. اهورامزدا تنها آفريدگار هستي است،زمين و آسمان را آفريده،مسير خورشيد وستارگان را معين كرده،حركت ابر و باد،هلالي بودن و پرشدن ماه،از اوست .زرتشت اهورامزدا را بزرگترين و برترين نيرويي مي داند كه هستي از او سرچشمه مي گيرد؛چيزي جز خوبي،پاكي و راستي نيافريده است.آفرينش برپايه خردو نظمي هماهنگ قراردارد و نمي تواند دو سرچشمه و دو آفريننده داشته باشد؛ چون در حركت و مسير پديده هاي طبيعي اختلاف و تعارض نيست ،همه به سوي يك هدف واحد حركت دارند.از يك ريشه و بن سرچشمه مي گيرند و از يك قانون كلي پيروي مي كنند .آنچه زرتشت به عنوان آفريدگار توصيف مي كندبا مفاهيم سايراديان توحيدي سامي تفاوت دارد.در دين هاي سامي براي خدا خصوصيات جسمي و رواني و حسي قائل هستند.چيزي نظير انسان ولي تواناترو بسيار بزرگتر، خدا مي خندد،خشمگين مي شود،انتقام مي گيرد،گناهان را مي بخشد ،به هركس بخواهد عزت مي دهد يا ذليل مي كند.

        خداي زرتشـت به آن معني كه درگاتاها آمده شـباهتي با انسـان ها ندارد، هرگز گناهي را نمي بخشد حتي با پيشكش و وساطت خشمگين نمي شود وانـتـقـامـجو نيـسـت .آدميان را ذليل و زبون و قابل ترحـم نمي داند ؛ آنها رانمي ترساند و در دلشان هول و هراس ايجاد نمي كند.خدا آن مفهوم فلسفي است كه اگر كسي به آفريننده اي باور داشته باشد مي تواندآن را بپذيردچون با مفاهيم علمي و فلسفي بدون پايگاه ديني نيز هماهنگي دارد.در گاتاها زرتشت به جستجوي خدا رفته است و با كوشش منطقي و انديشه بر مبناي خردبه وجود نيرويي كه گردش كائنات و نظام هستي به او بستگي دارد،پي برده است.بعدها در ادبيات ديني پهلوي وهومن را ملك وحي و واسطه ميان اهورامزدا و زرتشت خواندند كه بي معني است و با فطرت منطقي دين زرتشت سازگاري ندارد.براي تفسير و توضيح گاتاها هرگز نبايد از ادبيات سنتي پهلوي به عنوان يك منبع استفاده كرد.دار مستتر كه از خاورشناسان پركار و زحمت كش بود براي ترجمه اوستا و گاتاها اعتقاد داشت بايد به ادبيات سنتي پهلوي مراجعه كردو از همين رو دچار اشتباهات بسيار شدوكارش ارزش تحقيقي خود را از دست داده است.

        در تمام بندهاي گاتاها به همراه اهورامزدا از اشا و وهومن سپس از خشَترا و آرمئيتي و پس از آن از هئوروتات و امرتات نام برده شده، چنان تصور كرده اند كه به علت تكرار بيشتر نام اشا و وهومن به همراه اهورامزدا يك اتحاد سه گانه ميان آنها موجود است در حالي كه چنان نيست بلكه اين صفت اهورامزدا بيش از ديگر صفات نمايان است .اشا را به راستي و حقيقت معني مي كنند.راستي در يك معني وسيع و گسترده كه در برگيرنده تمام هستي است.هرجنبشي در كائنات برپايه قانون ازلي و هميشگي انجام مي شود كه در نهاد طبيعت همه چيز را پيوند مي دهد و شيوه اي معقول و راست و درست برآن حكومت دارد.زرتشت اصرار مي ورزد كه انسان بايد بكوشد با نظام كائنات، با واقعيت و حقيقت روابط بين پديده ها باشد.انسان هر قدر به سوي انديشمندي و دانايي پيش رود به نظام و قانون كلي حاكم برجهان آگاه ترمي شودوقدرت پيش بيني عقلي و عملي در او افزون مي گردد.پيشرفت هاي علمي و فني بر اساس شناسايي بيشتر قوانين طبيعي و هماهنگي با آنهاست و تسلط انسان بر طبيعت ناشي از شناسايي و هماهنگي با قوانين آن است .

        آموزش هاي زرتشت برخلاف سنت هاي ديني رايج در زمان خودش بود كه ايزدان را ستايش مي كردند و به اعتقادات خرافي باور داشتند.البته زرتشت براي درك و رسيدن به حقيقت هم مباني عقلي را قبول دارد و هم مباني اعتقادي را.مباني عقلي مبتني بر استدلال و مباني اعتقادي مبتني برذوق و عشق و بدون واسطه استدلال است.ولي ذوق ، عشق،در ك و دريافت مستقيم كساني از نظر زرتشت ارزش دارد كه به مرحله بالاي دانايي و خرد رسيده باشند.جامعه اي كه از دانايان و خردمندان تشكيل شده باشد ذوق و دريافت آنها ظريف تر و داراي پايه و اساسي با ارزش تر است چون ذوق وعشق وكشف و شهود هم نوعي داوري و قضاوت است.

        داوري و قضاوت افراد نادان كه معرفتي به اصول عقلي و دانش علمي ندارند موجب گمراهي، بي نظمي،درماندگي و بيچارگي است.

 

آرمئيتي

        آرمئيتي صفتي است نمايانگر آرامش ، فروتني، وفاداري، مهر و دادگري كه در گاتاها پس از اشا ، وهومن و خشتر بيش از ديگران تكرار شده و از لحاظ دستوري واژه ايست مادينه و مؤنث. در ادبيات ديني پهلوي كه مجموعه اي است از انديشه هاي ديني گوناگون پيش از زرتشت و ناسازگار با افكار گاتايي، براي هر يك از امشاسپندان غير از وظيفه روحاني يك وظيفه و سمت مربوط به اين جهان در اداره پاره از كارها شناخته شده است: 

        وهومن (منش نيك)،تيمارگر و نگهبان جانوران سودمند و چارپايان

        اشا(راستي و حقيقت) ،نگهبان آتش

        خشترا (نيرومندي و شهرياري ) ، نگهبان فلزات.

        آرمئيتي(آرامش،محبت،وفاداري،بردباري وپاكدامني) پرستارونگهبان زمين         

        هَئور وتات(كمال،رسايي،بالندگي) محافظ و نگهبان آب.

        اَمِرِتات(پايندگي،جاوداني و بيمرگي)نگهبان و مراقب گياهان

        چون واژه آرمئيتي از لحاظ دستورزبان مؤنث و مادينه بوددر ادبيات پهلوي از قبيل يسنا،يشت ها،سيروزه،گزيده زاتسپرم،شايست نشايست ،دينكرد و به ويژه ونديداد آرمئيتي ،پرستارونگهبان زمين را دختر اهورا مزدا قلمداد كرده اند.رابطه پدروفرزندي ميان اهورامزداوآرمئيتي ده ها بار تكرار شده است.در اوستاي نوين به عنوان مادرزمين وهمسرايزدآسمان نيزناميده شده،به اين ترتيب زوج اهورامزدا و آرمئيتي مرتبط مي شود به ايزد ودائي،دياواپرتيوي كه اهورامزدا درآن صورت در رديف ايزدان وشوهر آرمئيتي به حساب مي آيد.

        دركتاب بندهش آمده است«چون كيومرس به هنگام درگذشت تخمه بداد آن تخمه ها به روشني خورشيدپالوده شد ، دو بهرآن را نريوسنگ ، نگاه داشت وبهري را سپندارمذ پذيرفت. چهل سال آن تخمه در زمين بود.با به سر رسيدن چهل سال، ريباس تني يك ستون،پانزده برگ ،مهلي و مهليانه (مشي و مشيانه) از زمين رستند. درست بدان گونه كه ايشان را دست بر گوش بازايستد،يكي به ديگري پيوسته ،هم بالا و هم ديسه بودند. ميان هر دو ايشان فرّه (روان) برآمد.آنگونه(هرسه) همبالا بودند كه پيدا نبود كدام نر و كدام ماده و كدام آن فرّه هرمزد آفريده بود كه با ايشان است،كه فرّه اي (رواني) است كه مردمان بدان آفريده شدند...هرمزد به مشي و مشيانه گفت كه مردميد، پدرو مادر جهانيانيد.»

        از اين روايات كه ريشه مشخصي ندارد در ادبيات پهلوي درباره اهورامزدا و آرمئيتي كه پدر و فرزند اساطيري و داستاني بوده اند،بسيار است و چون تخمه كيومرس از سوي اهورامزدا كه سمت پدري دارد در شكم زمين جاي گرفت كه همان آرمئيتي دختر اهورامزدا قلمداد شده ،به مزديسنان چنان نسبت داده اندكه روابط جنسي و ازدواج ميان پدر و دختر و پسر و مادر امري مجاز و اهورايي شناخته مي شود.پس چون بنا به روايت بندهش مشي و مشيانه كه به شكل گياه ريواس از زمين رستند، خواهر و برادر بودند بنابر اين آميزش ميان آنها امري طبيعي است .سپس اين روايات افسانه اي به ويژه از سوي مورخين مسلمان پس از ساسانيان با شاخ و برگ فراوان نقل وروايت شد و مسئله ازدواج با محارم را دردين زرتشت پيش كشيدند و از اين كتاب به آن كتاب نقل كردند در حالي كه هيچ مبناي تاريخي و واقعي نداشت و حتي يك مورد آن در سرزمين هاي ايراني و ميان مزديسنان ديده و شنيده نشده است و آنچه در ادبيات ديني پهلوي آمده اولاًبيشتر پس از اسلام و در محيطي آلوده به تعصبات و دشمني بوده، ثانياً هيچيك از نوشته هاي مزبور در ارتباط با آموزش هاي زرتشت نيست.مسئله ازدواج با محارم نيز در ونديداد آمده كه با يكي از نسك هاي دوره ساساني مرتبط است و كريستن سن نيز به آن اشاره مي كند:

        مقايسه ونديداد موجود با فهرستي از ونديداد دوره ساساني كه در هشتمين كتاب دينكردآمده است ، نشان مي دهد كه دوازدهمين فرگرد از ونديداد قبلي در قرن نهم ميلادي از ميان رفته بود و بنابر اين دوازدهمين فرگرد از ونديداد موجود كه با زبان سست خود به خوبي تشخيص داده مي شود،قسمت مجعول بسيار جديدي است ...اين كتاب مجموعه وتأليفي است از قواعد و آداب ديني كه در نواحي مختلف معمول بود و به همين سبب مطالب آن با هم اختلاف و تناقض دارند(مزداپرستي در ايران قديم ازكريستن سن،ترجمه ذبيح الله صفا)

        به همين ترتيب دركتاب بندهش به جاي شش امشاسپنداز سي امشاسپندنام مي برد كه در رأس هر روز امشاسپندي قرار دارد كه برمي گردد به سنت هاي كهن تاريخي كه در رأس هر روز ايزدي قرار داشته است و در يشت ها به آن اشاره شده است.در بندهش و ساير نوشته هاي پهلوي كراراً به اهورامزدا،امشاسپندان و پاره اي از انديشه هاي گاتايي اشاره مي شود ولي كلاً آلوده به خرافات و روايات بي پايه است چنانكه زن آفريده اي ناپسند و نيز نيمي از جهان آفريده اهريمن است .

 

ثنويت و دوگانگي در گاتاها

چنان كه ديديم اهورامزدا خداي زرتشـت جز نيكي ، خوبي و پاكي چـيـزي نيافريده ونمي آفريند.پس آفريننده پليدي ها ،بدي ها و دروغ كيست؟در دين هاي پيش از زرتشت و به پيروي از آن در ادبيات پهلوي جواب آن است كه اهريمن به عنوان آفريننده ناپاكي و شّر در برابر اهورامزدا قرار دارد به ترتيبي كه جهان هستي داراي دو خالق است .يكي اهورامزدا آفريدگار خوبي ها و ديگري اهريمن آفريدگار بدي ها.آفرينش بد از سوي اهريمن به همه جهان هستي سرايت دارد.حتي در ميان ستارگان آنها كه ثابت هستند بد و مخلوق اهريمن و آنها كه سيارند خوب و آفريده اهورامزدا هستند تا موجودات خُرد و كوچك پاره اي خوب و پاره اي بد و زيان آور و مخلوق اهريمن هستند.اين ثنويت در آفرينش هستي واعتقاد به دو آفريدگار در طبيعت از سوي زرتشت با صراحت و با تأكيد مردود است.براي روشن شدن چگونگي دوگانگي و ثنويت كه از مسائل مهم فلسفي و پايه هاي فكري دين زرتشت است بايد به هات سي ام يسنا  يا سرود سوم گاتا ها اشاره و دقت شود.

 

ترجمه سرود سوم گاتاها

        1- اكنون سخن مي گويم براي خواستاران و دانايان درباره انديشه هايي كه بر پايه خردنهاده شده.با ستايش اهورامزداونيايش خردمندانه براي وُهومَن و اشا تا با روشن شدن آنهاخرسندي و رضايت خاطر فراهم شود. 

        2- بشنويد با گوش هوش بهترين آموزش ها را،بنگريد با انديشه روشن دو راه درست ونادرست را،هريك خودتان داوري وگزينش كنيد.در پيشگاه جنبش بزرگ(فكري و ديني) گزينش خود را با هوشياري،آگهي و اعلام كنيد. 

         3- آري آن دو مينوي همزاد (دو ذات،دونفس ،دو گوهر غيرمادي) در آغاز به حالت تجرد و در عالم رؤيا پديدار شدند، در انديشه ،در گفتاروكردار. از آن دو يكي خوب ويكي بد است . نيكـوكاران خوب و زيانكاران بد را بر  مي گزينند. 

        4- آري ،هنگامي كه اين دومينو (دو نفس خوب و بد) به هم برسند (از حالت رؤيايي به حركت درآيند) زندگي و نازندگي پديد مي آيد(پاكي و پليدي با هم برخورد مي كنند) .چنان كه سرانجام بدترين زندگي از آن دروغگويان و بهترين منش گزينش درستكاران خواهد بود.

         5- از اين دو مينو (نفس،گوهر) آنكس كه هواخواه دروغ بود،بدترين كرداررا برگزيد وآنكه هوادار پاك ترين منش بود اشا را،يعني كسي كه چون جامه اي از سـخت ترين سنگ در بر مي كند ( وبه بالاترين پايه درست كاري  مي رسد تا با بدي رويارويي كند)آنها كه اهورا را با كارهاي راست و با باور كامل خشنود مي سازند. 

        6- از اين دو مينو(نفس- گوهرغيرمادي) گمراهان به شيوه درست برنگزيدند.زيرا هنگام پرسش و پاسخ (گفتگو و رايزني) تزوير و فريب بر ايشان چيره شد چنانكه بدترين منش را برگزيدند.بنابر اين با خشم (پليدترين عامل دشمني )همراه و هم آواز شدند كه جهان هستي را به تباهي كشند.

         7- و به اين جهان فرا خواهد رسد(سوشيانت ، رهايي بخش) با نيروي فرمانروايي (خشترا) و پاك منشي(وهومن) و راستي (اشا)، تن را نيروي جواني و سرزندگي،روان را راست منشي (آرمئيتي) مي بخشـد.چنانكه بر ديوان پـيشي  مي گيرد و پيروز مي شود و آنها را براي تو اي اهورامزدا با آهن لگام مي كند و در بند مي كشد . 

        8- و بدينسان هنگامي كه كيفر گناهانشان فرا برسد.آنگاه اي مزدا فرمانروايي و توانايي تو به وسيله وهومن آشكار مي شود.آنگاه (گمراهان) آگاه مي شوند اي اهورا تا آنكه دروغ را بايد به دست راستي بسپارند و (راستي را جايگزين نادرستي كنند)

        9- و بدينسان كساني كه از آن تو باشيم كه اين جهان را اباد و بارور (تازه) مي سازند .آنجا كه شيوه هاي خردمندانه و هنجار دادگري سروري دارند و هم ترازند زيرا در آن زمان انديشه و منش با دانايي و دانش هم تراز و هم سنگ است . 

        10- زماني كه بي گمان آن شيوه تبهكاري و ويرانگري كه از كاميابي و پيروزي دروغ سرچشمه گرفته باشد، فرو ريزد، آنگاه كوشاترين و شتابان ترين كسان كه در نيك نامي و درستكاري بلندآوازه و پيش تر از ديگرانند در جايگاه بهشت آساي وهومن، مزدا و اشا گردهم آمده دست به كار(دادگري و آباداني) مي شوند.

        11- هرگاه اي مردم اين فرمان ها (پيام گاتاها) را كه مزدا نهاده است، گردن نهيد وراه راست را از بيراهه بازشناسيد، آنگاه به راستي زيان ديرپا ازآن 

گمراهان و سودهاي فراوان به كام درستكاران خواهد بود.

        با توجه به آموزش زرتشت در اين سرود گاتاها كه در بردارنده يكي از بزرگترين نكات فكري و فلسفي اوست در بند سوم آمده كه در نهاد آدمي دو مينو يا دو نفس همزاد از آغاز آفرينش به حال تجرد و بسان عالم رويا پديد آمده كه بي حركت و غير فعال هستند.يكي از آن دو مينو سرچشمه خوبي، پاكي،راستي در انديشه، گفتار و كردار است به نام سپنتامئينو و ديگري سرچشمه تمام بدي ها و پليدي در انديشه،گفتار و كردار است به نام اَنگَرمَئينيو. اين دو ذات با دو نفس پاك و پليد همزاد يكديگر در نهاد آدمي از آغاز آفرينش پديد آمده و در برابر يكديگر قرار دارند.

        اين دو مينو و نفس مخصوص آدمي ، در نهاد او و مربوط به اخلاق ، منش و گزينش اوست. اين دو مينو در خارج ازانسان وجود ندارد.سپنتامئينيو و انگرمئينيو در عالم طبيعت و در جهان بيجان پديدار نشده اند .سپنتا مئينيو را گروهي به نام روان مقدس ، خرد آفريننده يا افزاينده ترجمه كرده اند كه درست نيست .براي روان و خرد در زبان اوستايي واژه هاي ديگر وجود دارد و مئينيو به معناي مينيو ، ذات، گوهر و نفس است و ارتباط با انديشه ، منش و اخلاق انسان دارد.سپنتا به معني پاك و آنچه ضد پليدي ، بدي و آلودگي است .مينو و نفس ديگر كه سرچشمه همه بدي ها است انگر مئينيو بعداً به واژه اهريمن تبديل شده كه نماد دروغ ، خشم ، خشونت و گناه است .اين گوهر و نفس بد نيز ويژه نهاد آدمي است و در جهان طبيعت وجود ندارد.سپنتامئينو يا نفس پاك در انسان پرتوي از ذات اهورامزدا و عامل خير و خوبيو شادي و خوشبختي است .انگرمئينيو يا نفس پليد در انسان بر ضد نفس پاك ، سرچشمه سرچشمه بديها ،پليدي ها ،خشم ،جنگ ،ويرانگري و تباهكاري است. اين دو مينوي پاك و پليد در نهاد آدمي خفته و غيرفعالند و انسان با آزادي و اختياري كه در گزينش و انتخاب دارد ، مي تواند يكي از آنها را به حركت، فعاليت و آفرينندگي خوبي يا بدي وادار كند.

        در گاتاها بند 8 و 9 از هات 31 چگونگي صفات و شناخت اهورامزدا آمده است .در هات 47 كه شش بند دارد ويژه سپنتامئينو و ذات پاك و پويا كه سرچشمه منش نيك ، شادي ،آباداني ، درستكاري، دوستي، صلح و آرامش است ، بيان شده است .با توجه به اين توضيحات روشن در گاتاها ديده مي شود كه سپنتامئينو گوهر و ذاتي است كه از ذات اهورامزدا سرچشمه گرفته با او همسان است و در نهاد آدمي نشانه و پرتوي از صفات خدايي است . هيچ يك از آدميان و آفريدگان جامعه انساني از اين وديعه و امانت الهي محروم و بي بهره نيستند.از بند پنجم هات 30 كه در بالا ديده مي شود آزادي انسان در گزينش راه بد و راه خوب يعني پيروي از نفس پليد يا نفس پاك امري روشن و مسلم به نظر مي رسد.هرگاه انسان در انديشه، گفتار و كردار يكي از آنها را برگزيند آنگاه رويارويي و برخورد و ستيز در نهاد آدمي به وجود مي آيد.اگر پيروي از ذات پليد را برگزيند ، ايجاد كننده و آفريننده بدي، پليدي ، دروغ و گناه خواهد بود .

        بنابر اين آفريننده بدي ها ، پليدي ها و گناه انسان است و اهورا مزدا كه پرتو و نشان آن در آدمي سپنتامئينو است ، خالق بدي و پليدي و گناه نيست . انسان است كه گناه مي كندنه اهورامزدا. اهورا مزدا چيزي جز خير و خوبي و شادي و خوشبختي نيافريده و نخواهد آفريد.انسان هر قدر از سپنتامئينو يعني گوهرو نفس پاك و پويايي كه در نهاد و سرشت او نهفته است ، پيروي كند وآن را به كار اندازد از صفات خداوند پيروي كرده و به اهورامزدا نزديك مي- شود. در نهاد آدمي يك جنگ دائمي وجود دارد و زندگي انسان سراسر ستيز و نبرد ميان خوبي و بدي است . اين جنگ يك جنگ رواني و آگاهانه است ، يك حركت انساني است كه سرنوشت او را معين مي كند يا به راه راست مي- رود يا به بيراهه مي افتد .

        در ادبيات پهلوي كه سراسر مخالف آموزش هاي زرتشت است اين جنگ رواني را كه در داخل و نهاد انساني جريان دارد به عالم طبيعت مي كشاند و درآنجا نيز اهريمن را در برابر اهورامزدا قرار مي دهد و از آن پس به نتيجه هاي غيرمنطقي و خلاف مباني عقلي مورد اعتقاد زرتشت هدايت مي شود.در بندهش داستان ده نبرد ميان اهريمن و اهورا مزدا نقل شده كه سراسر كودكانه و بي پايه است .

        در گاتاها خوب و بد نتيجه گزينش است و انسان با آزادي و اختياري كه دارد مي تواند انتخاب و گزينش كند .خوب و بد به داوري و گزينش انسان بستگي دارد ؛ اگر انسان نباشد و از صحنه روزگار و هستي حذف شود و ديگر خوب و بدي نخواهد بود.خوب و بد زماني معني دارد كه انسان باشد ، داوري و سپس گزينش كند .بنابر اين ثنويت و دوگانگي زرتشت امري نفساني ، رواني و اخلاقي است كه در نهاد انسان و همراه با وجود او معني دارد نه در عالم طبيعت. در عالم طبيعت و جهان بيجان هيچ چيز بد نيست . انسان است كه با توجه به منافع و قضاوت خود چيزي را بد يا خوب تصور مي كند و الا ستاره و باد اهريمني يا اهورايي وجود ندارد و ثنويت و دوگانگي در خلقت و آفرينش هستي امري بي معني و نامعقول است و برعكس ثنويت اخلاقي كه در نهاد آدمي است و پايه فكر فلسفي زرتشت است منطقي ترين شيوه خداشناسي و تئولوژي نيز محسوب مي شود.حتي آنها كه پايبند دين نيستند، نمي توانند كيفيت و چگونگي خوب و بد و تضاد و اختلاف آنها را ناديده بگيرند و اين منطق زرتشت حتي بدون اتكاء به دين و صرفاً از نظر فلسفي با ارزش ترين نظريه و تئوري پويا و ديالكتيكي است.طبق متون تاريخي همه فيلسوفان و دانشمندان يوناني پيش از سقراط و پس از او از زرتشت پيروي كرده اند.افلاطون ، پيتاگور و هراكليت ، دوآليسم و مباني انديشه ديالكتيكي را از زرتشت گرفته اند و خود را شاگرد او مي دانند.

        فلسفه زرتشت با قبول آزادي براي انسان به اين نتيجه منطقي مي رسد كه انسان مسئول اعمال خويش است.اگر سرنوشت آدمي ، مسير زندگي و گزينش او از پيش معين و مقدر شده باشد وآدمي مجبور باشد راهي كه سرنوشـت برايش مقدر كرده است،برود ؛بنابراين مسئول خوب وبد اعمالش نخواهد بود و نبايد اگر خلاف وگناهي كرد به مجازات برسد.به موجب آموزش گاتاها انسان آزاد كه هر لحظه زندگي او مبارزه است وجهان براي او ميدان نبرد دائم است ،انساني توانا است كه مي تواند در محيط و آينده خود مؤثر باشد.درهمان هات 30 كه در بالا اشاره شد ، انسان پس از گزينش راه درست كه او را نيرومند و توانا مي سازد، بايد بكوشد فرداي خود را بهتر و جهان خود را نو و تازه تر كند.يعني سرنوشت خود را بسازد و پيرامون خود را دگرگون كند به اين ترتيب نقش آموزش و تعليم و تربيت ارزش به سزايي دارد و در ساختن فردا و نو كردن زندگي مؤثر است.زرتشت آموزش مي دهد در كنار شما نبايد آدم نادان و نيازمند وجود داشته باشد.دانا بايد به نادان بگويد و او را راهنمايي كند .دين زرتشت يك دين محلي و منطقه اي و متعلق به يك قوم و قبيله نيست. آموزش هاي كلي براي شادي و خوشبختي و گسترش دادگري و صلح وآرامش است. بايد اصول كلي و مفاهيم آن را به درستي و دقت ارائه داد، آن را از پيرايه ها و وصله هاي ناجور رهانيدو در آموزش آن كوشش كرد.آنچه درست است و اصالت داردفقط گاتاهاست كه بزرگ ترين گنجينه اخلاق و دانايي است و پيروي از آن تنها راه رهايي و رستگاري.

        در نوشته هاي گوناگون به وسيله مورخين دوران هاي پيشين به ويژه متعصبين مذهبي و نيز پاره اي از پژوهشگران و خاورشناسان براي دشمني و ضديت با دين زرتشتي مطالب بسيار ديده مي شود كه هيچكدام كمترين اثري در ارزش هاي اخلاقي و فلسفي دين زرتشت نداشته است . براي نمونه به يكي از آنها اشاره مي شود .

 

نقش خاورشناسان در بررسي هاي اوستايي

        پژوهش هاي اوستايي در اروپا عملاً از سال1771 كه آنكتيل دوپرون ترجمه اوستاي خود را به زبان فرانسه منتشر كرد،آغاز شد.پس از او در فرانسه ،آلمان ،انگليس ،كشورهاي اروپايي و امريكا اين پژوهش ها دنبال شد و صدها تن از دانشمندان و پژوهشگران تاريخ اديان و زبان شناسان بررسي هاي ارزنده- اي در اين زمينه انجام دادند .همه اين فعاليت ها جنبه علمي و فني داشته و هيچكدام از روي علاقه و اعتقاد به زرتشت يا خاستگاه او ايران نبوده است.بررسي كنندگان و پژوهشگران به دو گروه مشخص تقسيم مي شوند:

        1- پژوهشگراني كه به زرتشت اعتقاد و باور دارند، به او و آموزش هاي او ارج و احترام مي گذارند و گاتاها را يك ميراث بزرگ انساني مي دانند.اين گروه طبعاً از ايرانيان وپارسيان هستند كه خود را حافظ و نگهبان انديشه و فرهنگ ايراني مي دانند وآنچه مي گويند ومي نويسند از روي اعتقاد و علاقه است .

         2- پژوهشگراني كه كارشان جنبه علمي و حرفه اي دارد و هيچ يك از آنها به اصول دين زرتشت به عنوان مذهب خودشان اعتقاد ندارند ،چه بسا گروهي از آنان علماي اديان ديگرند كه براي آگاهي از همه دين ها و احياناً آمادگي ذهني براي مبارزه با آنها شروع به تحقيق مي كنند.

        از ميان پژوهشـگران غربي گروهي صرفاً به كار علمي و زبان شـناسـي مي- پردازند در نهايت بي تفاوتي و بي طرفي براي جستجو در ريشه و معناي واژه ها ،دستور زبان مقايسه اي و تحولات و انشعابات زبان ها كار مي كنند كه شمار آنها بسيار است.نظير بارتولومه ، جكسُن،گلدنر،يوستي، راي خِلت، ميلز، هِرتل، گيكر، هورن، شپيگل، وِست ، دوشِن گيمَن، بِن وِنيست ، هوفمن ، اينسلر،نيولي، دارمستتر و ده ها و شايد صدها تن ديگر كه به زبان هاي زنده دنيا داراي آثار بسيار باارزشي هستند.اين نويسندگان با وجود احاطه كاملي كه به مسائل اوستايي دارندكمترين اعتقادي از لحاظ ديني به زرتشـت و گاتها ندارند. نظـير زِهْنِز ، بلاشِـر ،ونْسان مونتني و ساير اسلام شناسان كه مسلمان نيستند و كمترين  اعتقادي هم به دين اسلام ندارند .بعضي از ايراني ها نوشته هاي خاورشناسان را به عنوان منابع بررسي دربست قبول مي كنند درحالي كه همه آن خاورشناسان با يكديگر اختلاف نظر بسيار دارند و هيچكدام از يك تئوري روشن دفاع نمي- كنند و اصولاً نبايد چنين انتظاري ازآنها داشت ، حتي استاد پورداوود پيشگام بررسي ها و پژوهش هاي اوستايي در ايران ، هنگام استناد كردن «رفرانس» به كار خاور شناسان در برابر كوشش با ارزش پاره اي از آنان تحت تأثير قرار گرفته و تصوركرده است آن كوشش ها به خاطر ايراني ها انجام شده؛ «در يشت ها صفحه 51 تذكر داده است :گلدنر در زمينه اوستا خدمات شايان نموده وبه گردن عموم ايرانيان حق بزرگي دارد .تأليفات عديده او سرچشمه معلومات مزديسناست.» لازم به يادآوري است كه كوشش همه خاورشناسان درباره ايران از نخستين آنان آنكتيل دو پرون گرفته تا آنها كه همزمان ما هستند براي روشن شدن وشناخته شدن فرهنگ ايراني مؤثر هستند ولي اين كوشش ها هيچكدام بخاطر ملت و فرهنگ ايراني نبوده و نخواهد بود.بلكه يك كوشش علمي در جهت تاريخ اديان و بررسي هاي تاريخي و زبان شناسي است .تاكنون بررسي هاي بسيار درباره خواندن سنگ نبشته هاي بابلي و آثار فنيقي و تمدن هاي گمشده آمريكاي لاتين ، مصر و يونان انجام شده و دانشمندان بسياري در اين زمينه ها كوشش كرده و عمري را به سر برده اند در حالي كه از مردمي كه صاحب آن فرهنگ ها بوده اند در حال حاضر اثر ونشاني در دست نيست .اين كوشش هاي علمي به خاطر صاحبان آن تمدن ها انجام نشده و با غرضي هم همراه نبوده است ولي متاسفانه برعكس آن نيز ديده شده است.براي نمونه بايد از سموئل نيبرگ نام برد كه در كتابي زير نام«دين هاي ايران باستان» كوشيده است زرتشت و دين او را تخطئه كند و در اين راه از هيچ چيز فروگذارنكرده است.كتاب او را آقاي سيف الدين نجم آبادي از زبان آلماني به فارسي ترجمه كرده و بدين وسيله خدمت شاياني به ايرانيان علاقمند به زرتشت وگاتاها انجام داده است .چون شناختن و دانستن نظر مخالفين و دشمنان، انسان را مجهزتر مي- كند.نوشته او به عنوان نمونه اي از مغلطه و دشمني است كه سعي مي شود به طور فشرده نقل شود.

        كتاب وي به زبان سوئدي نوشته شده و مطالب آن را قبلا در چند سخنراني كه از سوي بنياد اولائوس پتري ترتيب داده شده بود،بيان كرده است.دوست وي شِدِر خاورشناس آلماني ،آن را به زبان آلماني ترجمه كردكه در سال 1938 مقارن جنگ دوم جهاني منتشر شد.

        نيبرگ با اينكه نه جامعه شناس بودو نه فيلسوف وهيچ اثري در اين زمينه ها نداشت براي نخستين بار كوشش كرد نشان بدهد كه انديشه هاي زرتشت با جهان بيني اسراييلي كه براي او مبناي سنجش اديان بود،سازگار نيست و زرتشت را در كتاب خود انساني خلسه گر كه مواد مخدر استعمال مي كند، به لباس طبيب و كاهني معرفي كرده كه در زمان هاي دور در يكي از جوامع بدوي آسياي مركزي به حكم وراثت پيشوايي ديني قبيله خود را به عهده داشت.نيبرگ ادعا مي كند كه زرتشت با جادوگري مشغول دفع ارواح زيانكار و ايجاد رابطه با عالم ارواح پاك بوده است و رسيدن به اين عالم برتر از راه رقص و سماع و خلسه و يا نوشيدن موادي از گياهان نشئه آور ميسر مي شده است .نيبرگ چنين اعتقاد دارد كه زرتشت غالباً در اين عوالم سير مي كرده وبسياري از سرودهاي خويش را در حال جذبه و بيخودي سروده است(نيبرگ هركجا در اوستا به كلمه كار برخورد كرده آن را به خلسه يا عمل خلسه ترجمه كرده است).

        به عقيده نيبرگ عقايد (ميترايي) در ناحيه اي كه زرتشت ظهور كرده بود قدرت داشت و زرتشت به ناچار از آنجا فرار و به ناحيه ديگري كه فرمانرواي آن ويشتاسب شاه بود،مهاجرت كرده است.نيبرگ معتقد است چون قبيله ويشتاسب نيز قبلا به آيين ميترايي گرويده بودند بنابر اين زرتشت در اين محيط جديد در آراء پيشين خودتغييراتي داد و بخشي از آداب و عقايد ميترايي را پذيرفت و با دين خود درآميخت و سرانجام ويشتاسب شاه و سران دربار او را به دين خود درآورد و پرستش اهورامزدا و امشاسپندان را درآنجارواج داد و در زماني كوتاه دين خود را از دورترين نقاط شرقي ايران به نقاط غربي و جنوبي رسانيد.

        نيبرگ معتقد است كه بعضي از اعمال و عقايد شَمَنْ هاي سكائي و اقوام بدوي آسياي ميانه وپاره اي ازآداب و رسوم صوفيانه از قبيل رقص و سماع با آداب و رسوم دين زرتشـتـي مشـابهاتي دارد.بنابراين زرتشت را در اصل از شمن هاي آسياي مركزي به شمارآورده و بعضي از اعمال صوفيان را نيز بازمانده آداب شمني دانسته و نيايش هاي سراسر اخلاقي زرتشت را با وجد و حال صوفيان و فريادهايي كه شمن ها در حمام هاي دود بنگ برمي كشيدند و كارهايي كه براي تسـخير ارواح به جا مي آوردند ، يكسان مي شمارد و اگر پاره اي تشابهات در نظر گرفته شود، عيسي و انبياء بني اسرائيل شايد به مراتب بيشتر از زرتشت در قالب آداب و رسوم شمن ها مي توانند گنجانده شوند.

        «دست و نگاه شفابخش عيسي كه بيماران را تندرست، ارواح پليد را دور، مردگان را زنده مي كرد؛صليب او كه محور عالم و نردبان آسمان است؛رقص و آواز و وجدآميز او Chorea Mistica در ميان حواريون، صعود او به عالم بالا و برخي ديگر از اموري كه به او نسبت داده اند به رسوم و عفايد شَمَني خيلي نزديك است. لبكن روح تعاليم و زيبايي و معنويت عيسي چنان است كه هر كس از مقايسه او با شمن هاي آسياي مركزي شرمنده مي شود و نيبرگ خود دين يهود و دين مسيح را بسيار پيشرفته مي داند.»

        اينكه نيبرگ مهرپرستي را پيش از ظهور زرتشت دين رايج سرزمين هاي شرقي ايران پنداشته بر هيچ دليلي استوار نيست و كوچك ترين دليل تاريخي در دست نداريم .»

        اينكه آميزش و اختلاط مزدا پرستي زرتشت را با آيين هاي پيشين در زمان زرتشت و به كوشش خود او(براي جلب نظر پيروان آن آيين ها) دانسته بي شك خيالي باطل و بي اساس است.

        نادرستي اين نظر از آنجا آشكار مي شودكه گفتار زرتشت در گاتاهابا ساير بخش هاي اوستا مقايسه شود،آنگاه با تفاوت هاي بزرگي كه از لحاظ زبان و ساختار و موضوع ميان آنها ديده مي شود؛ به باطل بودن اين عقايد پي مي بريم . زرتشت در گاتاها آزادي انديشه و دين را آموزش مي دهد و براي تبليغ دين به جنگ وتحميل عقيده متوسل نمي شودودستور كشتن ديگر انديشان را نمي دهد. 

        خوردن بَنگ از اعمال شَمَن ها بوده و نيبرگ براي آنكه دين زرتشت و افكار فلسفي و اجتماعي او را ناچيز و ابتدايي جلوه دهد، مي گويد خوردن بنگ در دين زرتشتي رواج داشته است . 

        با قبول اينكه زرتشت يك رهبر دين يكتاپرستي بوده است او را رئيس موروثي قبيله اي قلمداد مي كند كه به خدايان متعدد معتقد است و طي مطالبي كه در كتابش آورده دچار ضد و نقيض گويي فراوان شده است .

        با اعتقادات و نظريات تمام خاورشناسان و ايران شناسان بزرگ كلاً مخالف است و مي گويد ترجمه سرودهاي گاتاها بسيار دشوار است .به تجربه آموخته است كه يك سرود گاهاني در بامداد به گونه ديگر مي ماند تا شامگاه . بنابر اين از سراسر گاتاها تعبيرهاي غلط و غرض آلود كرده است .

  • نيبرگ تمام كوشـش خود را به كار برده كه سرودهاي گاهاني يعني همان 17 سرود گاتاها را كه اصول فكري و ديني زرتشت است با مقدار زياد مطالب خرافي و روايات الحاقي كه در اوستاي نوين وارد شده مخلوط كند و در حقيقت تمام مطالبي كه در كتابش مي گويد براي پيوند زدن گاتاها و افكار زرتشت به ساير قسمت هاي اوستاي نوين است كه هيچ ارتباط و پيوندي با دين زرتشت وآموزش هاي او ندارد.

        مطلب ديگري كه نيبرگ هركجا فرصتي به دست مي آورد روي آن اصرار مي ورزد ،آنست كه اوستا سندي نوشته و مكتوب نبوده و با قبول سنت چندين هزار ساله سرودخواني در هند و ايران با عناوين غير منطقي از وجود اوستاي نوشته پيش از ساسانيان سرباز مي زند. پاره اي از علماي اروپا نظريه اي ساختند كه الفباء اصل فنيقي دارد ولي با تحقيقات گسترده دانشمندان اروپايي اسنادي به دست آمد كه اعتبار اين نظريه را بر هم زد، به غير از سنت سرودخواني ،پيروي از قواعد صنايع لفظي الزاماً همراه با نوشته است .اختراع الفبا بستگي مستقيم حروف واشكال آن ( يعني واج شناسي) با دستگاه تلفظ هر صداست . اگر اصل الفباي ايراني را فنيقي نمي دانست و الفباي هند را ساخته يونانيان پس از اسكندر قلمداد نمي كرد ، گرفتار اين همه تناقض نمي شد كه از يكسو ديني ببيند كه بيش از هزار سال پيش از مسيح با اين انسجام منطقي و آموزش هاي بزرگ كه ارزش آنها مورد پذيرش همه دانشمندان تمام زبانهاست و از سوي ديگر به دنبال ابتدائي نشان دادن خاستگاه اين دين باشد و زرتشت را يك خداشناس ابتدايي و گاوچران و جادوگر رئيس قبيله معرفي كند.

        نيبرگ در 28 دسامبر 1889 در سوئد متولد شد و در 9 فوريه 1974 در اوپسالا در گذشت .85 سال عمر كرد ؛ نخست در مقام دانشيار و استاد زبان هاي سامي به ويژه عربي و عبري و سرانجام در مقام استاد زبان هاي ايراني در دانشگاه اوپسالا كار مي كرد .از كارهاي او چاپ سه رساله انتقادي از ابن عربي و مقدمه مفصل در احوال و آراء ابن عربي بود كه در سال 1919 در ليدن چاپ و بعداًدر قاهره كتاب الانتصار خياط را در سال 1924 منتشر كرد .عضو هيئت تحريريه دائره المعارف اسلام بود.سپس توجه او به زبان هاي ايراني به ويژه ايراني ميانه معطوف شد و استاد زبان پهلوي شناخته شد ؛ در 1928 جلد اول راهنماي زبان پهلوي او در اوپسالا منتشر شد .كتاب مزبور را اصلاح و تكميل كرد و به زبان انگليسي تحت عنوان A manual of Pahlavi همراه جلد دوم كه شامل واژه نامه ، نكات دستوري و فهرست هُزوارِش ها بود در سال 1964 منتشر ساخت.در سن هفتاد سالگي در سال هاي 1960 و 1963 به ايران آمد، در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران و انجمن فرهنگ ايران باستان و مؤسسه فرهنگي آلمان سخنراني كرد. از بانو فرنگيس يگانگي ، دكتر جعفري و دكتر مهر شنيدم كه در ايران از  نوشته هايش راجع به زرتشت اظهار پشيماني كرده و آن را مربوط به دوره مخصوصي از تحولات فكري خود دانسته و قول داده بود در آنها تجديد نظر كند كه هرگز به انجام آن مبادرت نكرد و با سرسختي و اصرار لجوجانه سخنان دانشمنداني چون هرتل ، جكسون ، آندرآس(استاد نيبرگ) ، بارتولمه و سايرين را كه از پايه گذاران زبان شناسي ايراني بودند همه جا نادرست مي داند.

        از شاگردان مكـتب او ويكاندِرو ويدِن گِرن هستندكه دررديف ايرانشناسان فعلي بشمار مي روند.هيچكس در هيچ زمينه با او موافق نيست فقط دوست آلماني او شِدِر كه كتابش را ترجمه كرد با او همراه بود و شاگردانش نيز بخش عمده نظريات او را قبول ندارند.

        در زمان انتشار چاپ اول كتاب وي در سال 1938 اروپا روزهاي آخر صلح را سپري مي كرد و براي گفتگوهاي علمي آرام آمادگي نداشت .با وجود اين انتقادهاي چندي از طرف دانشمندان به عمل آمد كه مهمترين آنها از پتازوئي Pettazoni و كرامرس Keramers  بود كه از پژوهشگران بلند پايه بودند. نيبرگ خود در مقدمه چاپ دوم مي نويسد ، همزمان با انتشار كتاب در سال 1939 جنگ دوم جهاني شروع شد و نازي ها بخش بزرگي از اروپا را تسخير كردند و برنامه آنها اين بود كه قدرت خود را نه تنها از نظر سياسي بلكه از جهات فكري و معنوي به دنيا تحميل كنند .سپس نيبرك ادامه مي دهدكه «نظريه سياسي و جهان بيني آريايي كه نازي ها به سختي تبليغ مي كردند هميشه مورد نفرت من بود و با ديد هاي تاريخي من درباره دين سازش نداشت » البته منظور نيبرگ از تاريخ دين منحصر مي شود به بخشي از مطالعات كلي او كه مربوط است به دين زرتشت. چون نيبرگ مطالعات دامنه داري درباره دين يهود و دين اسلام دارد و بدون پروا فقط به دين زرتشت حمله مي كند و بد مي گويد وبا ساير اديان مخالفتي ندارد ، چون از ديرباز با جهان بيني آريايي مخالف بود و تصور مي كرد اين جهان بيني پيوندي با زرتشت و دين او دارد . نيبرگ در اصل يك زبان شناس و فيلولوگ بود ، در زبان پهلوي تا مقام استادي پيش رفته بود و اگر قسـمتي از فعاليت خود را به سمت مسـائل فلسـفي و تاريخي سـوق داد در جهت مخدوش كردن و كوبيدن دين زرتشت بود . به تصور او اگر دين زرتشت ديني بي اساس و بر پايه خرافات قلمداد مي شد، به اين ترتيب پايه جهان بيني نژادي كه متكي بر برتري نژاد آريايي بود و از طرف آلماني هاي نازي ارائه شده بود، سست و بي ارزش مي شد. اين توهم ميان گروه قليلي از صاحب نظران كه يا اطلاعات دامنه داري راجع به دين زرتشت نداشتند و يا اينكه مانند نيبرگ دچار تعصبات افراطي بودند، ايجاد شده بود كه مبنا و ريشه افكار نژادپرستي،  دين زرتشت است و براي مبارزه با افكار مخرب نژاد پرستي بايد با دين زرتشت مبارزه كرد .

        نيبرگ خود در مقدمه چاپ دوم اشعار مي دارد كه دونفر از انتقادكنندگان او يكي اتوپاولOtto Paul و ديگري پروفسور والترووست Walter Wust بودند كه به تصور او پروفسور ووست از نازي هاي بلندپايه بود زيرا عنوان گفتار ووست چنين بود« آيا به راستي نخستين انجمن زرتشتيان از كساني بود كه پيشه آنان خلسه گري بود . آنان گاو چران هايي بودند بر آيين شمني » . نيبرگ اضافه مي كند كه نازي ها تنها از طريق جهان بيني آريايي نبود كه با نظريات من مخالفت مي كردند بلكه اين جهان بيني را كه از راه مرد برتر نيچه در كتاب زرتشت او آماده شده بود ، گسترش مي دادند و از جمله طرفداران به عقيده او يكي هم استاد هنينگ بود.

        نيبرگ از فرط تعصب در اينجا دچار يك حالت رواني شده كه اساس آن غير منطقي و حمله هاي ناروا به هر كسي است كه تصور مي كند داراي افكار نژاد پرستي آريايي است .

        كتاب نيچه بيان فلسفي و شاعرانه اي است درباره يك انسان آزاد كه از بند و قيدهاي تحميلي مذهبي و اجتماعي رها شده است و درك او از زرتشت يك برداشت شخصي است واگر او به زبان و ادبيات فارسي آشنايي داشت و قهرمانان شاهنامه فردوسي را مي شناخت به صدها مرد برتر، از لحاظ اخلاقي و قدرت هاي انساني دست مي يافت. اطلاعات نيچه از زرتشت محدود وسطحي بود ولي سيستم فلسفي نيچه يك سيستم كامل است كه ارتباطي با اصول فكري زرتشت ندارد.نيبرگ به هنينگ نيز سخت تاخته است ولي هنينگ هرگز نمي- توانست يك نژادپرست آريايي باشد چون خودش كليمي بود.

        به انتقادكننده ديگر كتاب خود يعني هرتسفلد شديداً حمله كرده و مي- گويد سرتاپاي وجود هرتسفلد را يك جهان بيني آريايي فراگرفته بود.هرتسفلد در سال 1947 كتابي به نام « زرتشت و جهان او » منتشر كرد در800 صفحه و به هر جمله و هر واژه كتاب نيبرگ انتقاد علمي كرده و آنها را باطل و بي معني خوانده است . نيبرگ معتقد است هرتسفلد بينش بنيادي خود را درباره وضع تاريخي زرتشت از هرتل Hertel گرفته بود و هرتل را متهم مي كند كه او به زرتشت اعتقاد پيدا كرده و ديگر راهي براي گفتگوي علمي باقي نمانده است در حالي كه موضع خود نيبرگ از هر كس ديگر بيشتر به يك نظر اعتقادي و تعصب آميز نزديك است . به طور كلي هر كس كه به نظريات تعصب آميز و خلاف حقيقت نيبرگ راجع به زرتشت انتقاد مي كرد و هر قدر كه اين انتقادات درست و تاريخي و قطعي بود ، نيبرگ يك علامت نژادپرستي و پيروي از جهان بيني آريايي به او مي چسباند و او را به باد تحقير و توهين مي گرفت و خود وكتابش را در عالم تصور داراي چنان ارزش و اثري مي دانست كه تصور مي- كرد تمام دانشـمندان ومراكزعلمي جهان همه كوشش خودراوقف انتقادوكوبيدن او كرده اند . ازجمله عقيده داشت كه بنياد رتن باي گترگ Ratan bai Katrakكه از سوي يك پارسي تشكيل شده و در تمام دانشگاه- هاي جهان به برگزاري كنفرانس هايي درباره دين زرتشت و فرهنگ ايران اقدام مي كند ، تصميم گرفته است كه او را بكوبد ، لذا يك دوره درس درباره نيبرگ و هرتسفلد در دانشگاه آكسفورد ترتيب داده و آن را به عهده استاد هنينگ يكي از برجسته ترين خاور شناسان زمان واگذار كرده است. اين درس ها كه در سال 1949 انجام شده بود و در سال 1951 زير عنوان « زرتشت سياستمدار يا جادوگر» در آكسفورد به چاپ رسيد.

        نيبرگ در مقدمه چاپ دوم به درس هاي هنينگ اشاره مي كند و سخت به او مي تازد و چون در دفاع از تمام مسائلي كه در كتابش با بغض و غرض عليه زرتشت و ايران زمان هخامنشي و ساساني و به طور كلي تمدن و فرهنگ ايران بيان كرده است ، وا مي ماند ، به توهين و فحاشي مي پردازد .به چند جمله از اين مقدمه اشاره مي شود :

        نيبرگ مي گويد به نظر مي رسد كه هنينگ از بن با مسائل روش هاي تاريخ دين آشنايي ندارد ، يعني چيزي نمي داند.

        نيبرگ به هرتل و هرتسفلد و هنينگ و همه ايران شناسان حمله مي كند كه به دين زرتشت اعتقاد پيدا كرده اند و يك انسان پژوهشگر نبايد معتقداتي داشته باشد . اين طرز فكر غيرمنطقي از روي تعصـب و اعتقاد شـديد خود نيبرگ بر ضديت با زرتشت ناشي مي شود و تحقيقات او كلاً بر پايه دشمني با فرهنگ ايران و به دور از بيطرفي است و هرگز نمي تواند جنبه علمي داشته باشد ، خصوصاً كه دو دانشمندي كه از كتاب نيبرگ انتقاد كرده اند و نيبرگ شديداً به عنوان معتقد به جهان بيني آريايي به آنها حمله مي كند ، هر دو از يهودياني هستند كه خود بيش از همه از افكار نژادپرستي آزار ديده اند ولي با ديد روشن و اطلاعات گسترده اي كه راجع به زرتشت و آموزش هاي فلسفي و فكري او داشته اند به يقين دريافته بودند كه نازي ها براي ارزش دادن به تبليغات نژادي خود به دنبال پايه و ريشه تاريخي هستند و مي خواهند خود را به يك سرچشمه و بنياد تاريخي يعني زرتشت و افكار آريايي پيوند دهند. در حالي كه سراسر گاتاها وآموزش هاي زرتشت حاكي از برابري انسان ها و ضديت با جنگ و گسترش انديشه و گفتار و كردار نيك است و كمترين ارتباطي با هدف هاي مخرّب و ضد انساني نازي ها نداشته است.

        ايران را به طور كلي يك كشور پراكنده مي داند و مي گويد « شاهنشاهي هخامنشي در واقع به زبان امروزي يك كشور جمعي ، درست تر بگوييم يك كشور مشترك المنافع ، يك جهان شاهي از گوناگون ترين ملت ها و تيره ها و زبان ها و آيين ها بوده كه فقط در زمان ازبرخي پادشاهان به ويژه مقتدر وبنابر احتياج موقتاً يك وحدت سياسي را به وجود مي آورد ؛ و در آنجا كه هنينگ اشاره مي كند ( پيروزي اسكندر بزرگ ترين شكاف در پيوستگي تاريخ ايران است و براي ايرانيان بيش از نيم هزاره به درازا كشيد تا از اثرات آن رهايي يافتند) نيبرگ نتيجه مي گيرد در ايران وحدت ومركزيتي وجود نداشته ،ايرانيان در برابر هجوم و كشتار اسكندر بي تفاوت بوده اند و آن را مانند يك واقعه عادي پذيرا گشته اند و وضع آنها بعد از حمله اسكندر با قبل از آن فرقي نكرده است و به هنينگ مي تازد كه اين موضوع جدي نيست و براي خوشايند ايرانيان اظهار شده و اضافه مي كند ( با كسي كه با روش كار تاريخي اين چنين شوخي هاي سبك مي كند مانند هنينگ يك گفتگوي علمي درباره مسائل تاريخي ميسر نيست ) به اين ترتيب دشمني بدون دليل نيبرگ نه تنها با زرتشت بلكه واقعيات مسلم و غير قابل ترديد تاريخ آشكار مي شود.

        نيبرگ در مقدمه چاپ دوم به دوشن گيمن و دوميزيل مي تازد و با نظرات زبان شناسي و تاريخي آنها كه پايه اي مستند و غير قابل ترديد دارد ، مخالفت مي كند و مقدمه اش را چنين خاتمه مي دهد (ولي من در انديشه بنيادي خود همچنان سخت پايدارم و به اندازه كافي گستاخ هستم كه فكر كنم كه كتاب من داراي انديشه هايي است كه تاكنون سطحي بررسي شده ، يا اساساًدرباره آن بررسي و انديشه نشده است ولي شايستگي آن را دارد كه جدي تر از آنچه كه تاكنون گرفته شده است ، گرفته شود) . بايد اضافه شود كه از زمان انتشار كتاب نيبرگ جز انتقادات منطقي و علمي كه بر آن شده و متفقاً آن را غرض آلود و بي ارزش دانسته اند تاكنون هيچ كس به نوشته هاي او استناد نكرده است.

        همانطور كه قبلاًگفته شد، هنينگ در سه كنفرانس پي در پي در دانشگاه آكسفورد درباره كتاب و نظريات نيبرگ و هرتسفلد كه كتابش به نام « زرتشت و جهان او » بود مفصلاً توضيحاتي داده است كه به يك قسمت از سخنراني وي درباره همين موضوع اشاره مي شود.

        « زرتشت نيبرگ برخلاف زرتشت هرتسفلد يكسره انسان ديگري است .زرتشت نيبرگ در دوردست سيحون و جيحون در فراسوي كشورهايي كه با دولت متمدن بابل و بين النهرين نزديكي داشتند ، در ميان ملتي بي تاريخ زندگي مي كرد، خود انساني ماقبل تاريخ بود.در حالي كه هرتسفلد تقريباً از هر رويداد زندگي زرتشت تاريخ دقيق مي دهد .نيبرگ بر آن است كه مسئله تعيين تاريخ زرتشت يكسره غير لازم و بي فايده است.»

        نيبرگ اضافه مي كند :« زرتشت در قبيله اش حرفه موروثي جادوگري داشت و در ميان قبايل وحشي آسياي ميانه قبل از آنكه مطيع شاهنشاهي هخامنشي شوند و با تمدن آشنايي يابند ، وظايفي را كه خاص اين حرفه بود ، صادقانه انجام مي داد .مذهب اين قبيله نوعي آيين شمني بود.در اين آيين دو نكته شَمَني اساسي به چشم مي خورد.1- آزمون ايزدي ( به پهلوي "وَر" و به اوستنائي "وَرَه" ) كه همه جا آن را آزمايش فلز گداخته مي گويد . 2- مَگه سرچشمه مي گيرد .آزمون ايزدي كه فلز گداخته بر روي طرفين دعوي مي- ريختند نيازي به توضيح ندارد و اين عمل را مجمعي از اعضاي گروه ، داوران الهي زير نظر زرتشت ، جادوگر و رئيس شمن ها انجام مي دادند.

        اما توضيح اينكه غرض از مگه چيست و معني و مفهوم آن كدام است دشوارتر مي نمايد .مَگه جايگاه محصوري است كه مناسك مقدس در آنجا برگزار مي شود ولي اين در واقع معني ثانوي اين اصطلاح است ؛ اساساً اين اصطلاح براي « سماع جادويي» و «گروهي كه آوازهاي جادويي مي خوانند» به كار مي رود. در ميان مَگه گروهي از افراد كه در «جمع مقدس يا محفل» پذيرفته شده اند گاه به گاه به دور هم گرد مي آيند و مراسمي را اجرا مي كنند كه هدف آن رسيدن به حالت جذبه است. سماع و احتمالاً رقص مهم ترين وسيله رسيدن به اين حالت جذبه بوده است .البته با استفاده از بخور و بخار و بنگ و شاهدانه اين حالت سريع تر دست مي داد .همين كه شركت كنندگان اين مراسم به حالت خلسه مي افتادند كلمات و اصوات نامفهوم را با فرياد بر زبان مي راندند و آنگاه كم كم به حالت بيهوشي و يا اغماء كامل مي افتادند.دراين حالت تصور مي كردند كه به گونه اي وحدت با خدا يا بهتر بگوييم با وهومن يعني بهمن يا منش نيك رسيده اند .ارواحشان به ياري خلسه از قيد تن آزاد شده و به آسمان صعود كرده است تا درآنجا با ارواح ديگري كه بدين شيوه يا از طريق مرگ از قيد تن رسته اند ، يكي شودو تفاوتي ميان اين گروه نيست .همانطور كه مي- گوييم «خواب برادر مرگ است» شَمَن پرستان نيز مي گفتند خلسه برادر مرگ است .وهومنه مجموع ارواح آزاد و يا روح آزاد الهي و كيهاني است.

        رسيدن به حالت خلسه يا بيهوشي بزرگترين موهبت و دورماندن از عضويت درمَگه وحشتناك ترين بدبختي به شمار مي رفت.روشن است كه در چنين قبيله اي شَمَن بزرگ نفوذ و اعتبار فراوان داشت ، چه علاوه بر رياست بر انجام مراسم آزمون الهي، رئيس و رهبر مَگه نيز به شمار مي آمد و در چنين مقامي ، او بود كه تصميم مي گرفت چه كساني شايستگي كسب برترين سعادت را كه تنها به لطف مَگه ممكن مي نمود ، دارا هستند.»

        هر شخص منصف ، بيطرف و بي غرض از هر آيين و فرهنگي كه باشد با ديدن و خواندن اين توضـيحات ، نيبرگ را آدمي كه تعصـبش به حدّ جنون وهذيان رسيده است ، مي بيند كه مي خواهد از تمام عوامل و استعداد مختصري كه دارد ، استفاده كند و عليه يك طرز فكري فلسفي كه پايگاه يك فرهنگ بزرگ و جهانگير است دروغ ببافد و مطالب جعلي بسازد و به تصور خود آن را از ارزش و اعتبار بيندازد .نيبرگ در سراسر كتاب خود درباره يك يك كلمات گاتاها دروغ گفته و چون از لحاظ زبان شناسي و دانش زبان هاي عربي و پهلوي و فارسي موقعيت مختصري داشته است ازحدود حرفه خود يعني زبان شناسي (فيلوژي) خارج و در مباحث تاريخي و فلسفي كه داراي هيچ صلاحيتي نبوده است و اثري از خود ندارد ، دست به افسانه سازي درباره زرتشت زده است ، عيناً مانند كسي كه هر لحظه در كنار زرتشت بوده و در تمام مراسمي كه به او نسبت مي دهد حضور داشته ، خيالات باطل و خصمانه خود را عين واقع قلمداد مي كند و هر كس به اين دروغ بافي و افسانه سازي انتقاد منطقي و تاريخي كند او را به باد توهين و ناسزا مي گيرد و به او اتهام نژاد پرستي و پيروي از جهان بيني مخرّب آريايي مي زند ، در حالي كه عده اي از انتقاد كنندگان او يهودي و خودشان طبعاً ضد جهان بيني نژادي بوده اند. به همين دليل در اين پنجاه و چند سالي كه از انتشار كتاب او به زبان آلماني گذشته و عده زيادي آن را خوانده اند هيچ كس به مطالب كتاب او اشاره نكرده و به صورت مرجع و مأخذ از آن استفاده نشده است. ولي كوشش هاي نيبرگ در رشته تحقيقي او يعني زبان پهلوي و زبان شناسي تا آنجا كه از حدود آن خارج نشود مورد استفاده نسبي قرار گرفته ، گو اينكه شاگردان مكنزي براي او در رشته زبان پهلوي هم صلاحيتي قائل نيستند و در مورد هُزوارش هاي زبان پهلوي و تنظيم فهرستي ازآنها نيز نظرياتش مورد قبول نيست .

 بدين ترتيب بر عهده ايرانيان است كه بيشتر در راه بررسي آثار فرهنگي و ميراث ديني خود بكوشد و در برابر اينگونه دشمني ها بي تفاوت نباشند. افكار و نوشته هاي نيبرگ نمونه كوچكي از بدگوئي و دشمني با زرتشت است كه چون همزمان با ما بوده و در محيط آزاد امكان بررسي و انتقاد بر نظريات وي وجود داشته نوشته هايش بي اثر مانده ، به آنها استناد نشده و هرگز ارزش و اعتباري نيافته است ، ولي دشمني هاي تاريخي يوناني ها ، مسيحي ها، مسلمان ها و ديگران كه با قدرت سياسي همراه بوده و جوابگويي نداشته ، به صورت اتهامات و دروغ پردازي ها از سوي متعصبين مخالف زرتشت و تكرار و نقل شده است.چون هر دروغي كراراً نقل شود و كسي پاسخ نگويد رفته رفته جنبه جدي و حقيقت مي گيرد بنابر اين بايد ايرانيان علاقمند به فرهنگ و هويت ملي خود مباني فكري ، فلسفي و سنت هاي درست تاريخي خود را بشناسند و حافظ و نگهبان آن باشند .چون فرهنگ جزئي از هويت انسان و جامعه انساني است بايد در بزرگداشت فرهنگ ايراني كوشش شود تا شخصيت و حيثيت ايراني شناخته شود و ارزش هاي آن محفوظ بماند .كوشش هاي خاور شناسان بيشتر از لحاظ علم زبان شناسي ، دستور مقايسه اي و تاريخ اديان مي تواند مورد استفاده باشد و نبايد انتظار داشته باشيم كه پژوهشگران و خاور شناسان غير ايراني و يا ايرانياني كه تحت تأثير و تعليم آنها بوده اند ، بتوانند و يا بخواهند مباني فرهنگي ايران را ترويج كنند. هيچ غير ايراني در شناخت و گسترش فرهنگ ايران كوشش نكرده و نخواهد كرد .برعهده ماست كه فرهنگ خود را بشناسيم ، از آن پاسداري كنيم و در انتقال به فرزندان خود كوشا باشيم .   


 

كتابشناسي

  • يادداشت هاي گاتاها ، پورداوود، انتشارات  دانشگاه تهران .  
  • يشت ها (جلد اول و دوم) ، پورداوود ، انتشارات دانشگاه تهران.
  • يسنا(جلد اول و دوم )  ، پورداوود ، انتشارات دانشگاه تهران.
  • سوشيانت موعود مزديسنا ، پورداوود ، چاپخانه هور بمبئي .
  • دين هاي ايران باستان ، نيبرگ ، مركز ايراني مطالعه فرهنگ ها.
  • پژوهشي در اساطير ايران، مهرداد بهار ، انتشارات آگاه.
  • پژوهش در متن پهلوي ، سي روزه كوچك و سي روزه بزرگ ، آذرميدخت دهدشتي ، انتشارات فروهر.
  • سوشيانت يا سير انديشه ، ايرانيان درباره : موعود آخر الزمان ، علي اصغر مصطفوي ، چاپخانه ندا ، تهران.
  • مينوي خرد، ترجمه احمد تفضلي ، انتشارات توس.
  • يادگار زريران ، دكتر يحيي ماهيار نوابي، انتشارات اساطير.
  • نخستين انسان و نخستين شهريار ، آرتور كريستن سن ، نشر نو.
  • گات ها ، سروده هاي زرتشت ، موبد فيروز آذرگشسب ، انتشارات فروهر.
  • اندرزنامه هاي پهلوي ، موبد اردشير آذرگشسب ، چاپ خواجه.
  • شناخت اساطير ايران ، ترجمه ژاله آموزگار – احمد تفضلي ، نشر آويشن .
  • بندهش ، گزارش مهرداد بهار ، انتشارات توس.
  • مزدا پرستي در ايران قديم ، آرتور كريستن سن ، شركت مؤلفان و مترجمان ايران.

 

Les mages Hellenises ,J.Bidez,F.Cumont , Societe d`Edition , " Les Belles Lettres."

Les Dieux Souverains des indo-Europeen , Georges Dumezil ,Edition Gallimard. 

Mythologie ,Felix Guirand ,Joel Schimdt,Edition Larousse.

The Avesta Hymn to Mithra , Ilya Gersheviteh ,Cambridge University Press.

Mythologies du Monde Entier,Vladimir Grigarieff ,Edition Marabout.

Avesta , James Darmesteter ,Edition Adrien – Maisonneuve.

Zoraostrianism,Mary Boyce,Routledge & Kegan Paul

Mythe et Epopee , Dumezil ,Edition Gallimard.

Zorastre`s Time and Homeland , Gherardo Gnoli ,Instito Universario Orientalo Naples,1980

Dieux de l`Ancien Iran ,Paul du Breuil,Dervy

Zorathoustra , Paul du Breuil ,Payot ,Paris.

The Gathas of Zoratustre,insler.  

             


Author: آبتین ساسانفر Source: WZC Date: 2011-05-25 14:55:23